تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم... -
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم
از پشت پنجره‌ي مه‌گرفته‌ي اتاقم بيرون رو نگاه مي‌كنم... بارون مي‌آد... چند تا درخت خيلي قشنگ... نخل و نارنج كنار هم... چقدر دلنشينه... شاداب شاداب... قطره هاي بارون از لابه‌لاي برگ‌هاشون سرازير مي‌شه... با آدم حرف مي‌زنن... به‌به... چه هوايي!...حيف نيست، كه مردم از بارون فرار مي‌كنن؟... اگه اين دانشجوها بذارندم ميرم صفايي بكنم... آخه من نميدونم... اينهمه توي نمره دادن بهشون ارفاق كرده‌ام... بالاخره پا مي‌شم... از در دانشكده ميام بيرون... دستهام رو مي‌ذارم تو جيبم و سوت‌زنان راه مي‌افتم... بي‌خيالِ تعجب دانشجوها... تعجب مي‌كنند كه استادشون اينجوري داره زير بارون راه مي‌ره... يكي‌شون از راه مي‌رسه: "سلام استاد!"...":- سلام!"... ":نچاييد استاد!"... ":نه، نگران نباش، كار هميشگي‌مه"... در مورد نمره‌ش مي‌پرسه... ميگم توي بورد زده‌ام... خداحافظي مي‌كنه و ميره... به بهونه‌ي بارون اين رباعي خودم رو دارم زيرلب زمزمه مي‌كنم، يادم نيست كي و كجا گفتمش،‌ ولي احساس مي‌كنم خيلي خيلي دوستش دارم...

 

بـا آمــدنــت بــــوي بـــــهاران آمـــــــد

همراه تو عـــطر كــوهــــسـاران آمـد

آن لحظه كه رفتي آسمان ابري شد

رفتــــي و بــه دنبـــــال تو باران آمـد

چه هواي لطيفي... ميگم تقصر من چيه؟ خب بوي خاك بارون‌خورده‌ي نمناك مياد... نمي‌تونم نگم كه!... ميرم به سمت نخلِ كوچولويي كه روبروي پنجره‌ي اتاقمه... با خودم ميگم اين بيچاره از ديدن اين قطره‌هاي آب كه روي برگهاش ميريزن و نازش ميكنن تعجب مي‌كنه... بايد براش توضيح بدم كه اين اسمش بارونه... توي افكار خودم هستم كه يه دانشجو، چتر به دست، بهم نزديك ميشه: "سلام آقاي دكتر، اين ‌چتر رو بگيريد كه خيس نشيد"...":سلام!... من هنوز دكتر نشده‌ام:) ... از بابت چتر هم ممنون... اينجوري بيشتر دوست دارم، "...":دعا مي‌كنم دكترا قبول بشيد، ‌ان‌شاءالله!"... با خنده بهش مي‌گم:" ممنونم،‌اما نمره‌ات رو وارد كرده‌ام ها!"... مي‌خنده و مي‌گه: "مي‌دونم استاد، نمره‌ام رو تلفني از بچه‌ها پرسيده‌ام... اينو از ته دل گفتم"... با لبخند خداحافظي مي‌كنه و ميره... خيلي خوشحال ميشم... چشمامو مي‌بندم...يه نفس عميق مي‌كشم... احساس مي‌كنم قطره‌هاي بارون از روي صورت سُر مي‌خورند پايين... احساس مي‌كنم خدا همين نزديكي‌هاست... راستي!... ميگم چقدر خوبه كه ارتباط دوستانه‌اي با دانشجوهام دارم... يه بار يكي‌شون اومد پيشم و گفت مي‌تونم براتون حرف بزنم؟ گفتم بگو... بعد دو تا چاي ريختم و نشستم و گوش كردم... خوب مي‌دونم يه پسر توي اين سن و سال چقدر نياز به دو تا گوش شنوا داره و يه نفر كه بتونه بهش راه رو نشون بده... تلاشم رو كردم... خوشحال بود... من هم... بگذريم... توجهم به پشت پنجره‌ي يكي از اتاقها جلب ميشه... يه گنجشك كوچولو با بالهاي خيس اون گوشه كز كرده... نمي‌دونم چكار مي‌تونم براش بكنم... ميرم به سمت آبدارخونه كه كمي نون خشك براش بيارم... وقتي برمي‌گردم نيستش... پريده... حيف!... قابل نبودم... اما خُردشون مي‌كنم و با خودم مي‌گم شايد برگرده... شايد...

ديگه يواش يواش داره دير ميشه... بارون هم كم شده... بايد برم خونه... بانو چشم‌به‌راهه... ولي نمي‌دونم چرا الان هنوز توي اتاقم نشسته‌ام و اينها رو دارم تايپ مي‌كنم... ديگه خيلي دير شده... بايد بروم... به قول علي ياري:

باران زد و كوچه‌سارها خيس شدند

نم‌نم شد و انتظارها خيس شــــدند

ساعت چند است؟- پنجِ بعد از باران!

ديـــــــر آمدي و قرارها خيس شدند!

پي‌نوشت: ميگم علي ياري همينجا اهوازه ها!... خيلي وقته سراغي ازش نگرفته‌ام... بايد سري بهش بزنم...

+ چهارشنبه 3 بهمن138614:11  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com