بسم الله الرحمن الرحيم
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود!
... دستهام دارند ميلرزند... توان و باور نوشتن ندارم... هنوز گيجم... شوكه شدهام... چرا بايد باور كنم؟... لعنت به روزگار... با انگشتهاي لرزان به سختي دكمههاي كيبورد رو فشار ميدم... همين الان شنيدم... ناگهان دير شد... ناگهان " قيصر امينپور" رفت... ديگه چه فايده داره بگم دلم ميخواست دوباره ببينمش... كه بگم چه ايام خوشي باهاش همنشين بوديم... هنوز اونقدري متوجه نيستم كه بنشينم گريه كنم... فقط ميدونم خيلي دير شده... خيلي دير... بايد تا قيامت صبر كنم...
ناگهان چقدر زود، دير شد... حتي دلم نمياد بگم مرحوم... او قيصر بود، قيصر شعر ايران... فرمانروا و پرچمدار بلامنازع ادبيات معاصر ايران... كه غزلش جوندار بود... غزل بود... ازش الهام ميگرفتيم... كه شعر نيماييش شعر بود، نه مثل بعضي... بگذريم... فعلاً دلم آتيشه... نميدونم اطرافم چي ميگذره... همش دارم چند تا از ابيات نابش رو زمزمه ميكنم... از مرحوم استاد دكتر قيصر امينپور:
"... و قاف حرف آخر عشق است، آنجا كه نام كوچك من آغاز ميشود"
سراپا اگر زرد و پژمــــرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديـــــده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليــــــل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيــم!
اگر خنجر دوستان، گُرده ايم؟!
گواهــــي بخواهيــــــد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلـــــند و ســـري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم
دارم فكر ميكنم، مگه نه اينكه هر شعري كه به دل شاعر الهام ميشه، حقيقتي
و انعكاسي از درونشه؟...
من بايد از اين بيتش چي بفهمم؟
:
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجــــربه در آســـــــــمان پري بزنيم
يا اين بيتش:
اگر چه نيّت خوبي است زيســـتن، امّا
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
***
چه زود رفت...چه زود پركشيد...انگار كه خسته شده باشه...حالا ميفهمم منظورش رو
از اين غزلش...اين بار بايد متفاوت بخونم:
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایــگانی زندگـــی های اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی نیمکتهای خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری
عاقبت پرونـــــده ام را با غبــــــار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها نامی از ما یادگاری
با قلبي آزرده، اين ضايعهي دردناك رو به همهي دوستداران هنر و ادبيات اين مرز و بوم
تسليت ميگم...
خداحافظ قيصر... ديدار به قيامت...