![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
پنجشنبه، برهان برگشت... ميشناسيدش كه؟ برادر كوچكترم رو ميگم هموني كه توي دنياي نت به عموقاسم معروفه... آره برگشت... از خانهي خدا... از حج... همزمان با ورودش هم مراسم عروسيش بود... چه خوب... خيلي خوب بود... دارم به برادريمون فكر ميكنم... ميگم برادر خيلي خوبيه اين برهان... خيلي خوب... با اينكه از من كوچيكتره ولي ستون زندگيمه.... با همهي وجودم دوستش دارم... بچه كه بوديم بخاطر اينكه هميشه از من سرتر بود بهش حسوديم ميشد... توي همهي موارد... بخصوص درس... درسته من هميشه شاگرد اول بودم، اما تا جايي كه يادمه با اينكه دوسال و نيم از من كوچكتره هميشه درسهاي رياضي منو همپاي من بلد بود و با هم حل ميكرديم... يادمه معلمهاش هر وقت مسئلهاي رو بلد نبودند از اون ميپرسيدند...بعدها به همين خاطر دوستش داشتم، كه باعث سربلنديم بود هميشه... شاگرد اول کلاس و منطقه و استان و سوم کشوری... در تمام دورانهاي زندگيش تا همين الان كه داره توي دانشگاه صنعتي شريف، دكتراي رباتيك ميخونه هنوز كسي بین همکلاسی هاش نتونسته ازش جلو بزنه... هميشه شاگرد اول... از دانشگاه ميشيگان امريكا براش دعوتنامه اومد كه بره اونجا دكترا بخونه... آمادهي رفتن شد... همه چيز آماده بود... اما درست لحظات آخر... درست لحظهي آخر... بنابه دلايلي، منصرف شد... همينجا موند... برهان خيلي بزرگه... برهان رو دوست دارم، بخاطر بعضي چيزا... وارد سال چهارم دبيرستان كه ميشدم بخاطر سطح علمی پایین معلمهام به پدرم فشار آوردم كه براي سال كنكور برم يه شهر ديگه توي يه استان ديگه... شهري كه مركز استان بود و سطح علميشون بالاتر بود... بابا حرفي نداشت... ولي نگرانم بود كه تنها برم يه شهر غريب... برهان اون موقع دبيرستان نمونه دولتي اهواز شاگرد اول بود، اما بخاطر اينكه من تنها نباشم اونجا رو بيخيال شد و گفت داداش نگران نباش، هر جا بري ميام باهات... اومد باهام... به یه استان دیگه... خيلي ازخودگذشتگي كرد... رفتيم و خوابگاهي شديم... توي يه شهر غريب... اما اولش يه چند وقتي خوابگاه رديف نشد و ما مجبور شديم بريم خونهي يكي از اقوام... اونچه ميخوام بنويسم مربوط به اون روزهاست... . . . حتي اگه بخوام نميتونم فراموش كنم... خونهي مردم... حس غربت... يك گوشه چمباتمه زدن... بي سر و صدا ... زياد غذا نميخورديم، كه يه وقت نگن پرخوريم... گاهي بدخلقي ميديديم...يه مورد يادمه برهان ميخواست صداي تلويزيون رو تنظيم كنه بهش تشر زدند كه دفعهي ديگه به تلويزيون دست نزن... آخ... چي از دستم بر مياومد براي برهان... بخاطر من آواره شده بود، حالا اينجوري... اونوقتها عابر بانك نبود، بابا بهشون سپرده بود كه هر وقت پول كم داشتيم بهمون بدن... اونها هم تعارف ميكردن... اما من نميتونستم ازشون پول بگيرم... به جايي رسيديم كه پولمون خيلي كم شده بود... نميدونستم چكار بايد بكنم... كم خرج ميكرديم... يه روز لبهي كفشم باز شد و دو تا از انگشتاي پام زدند بيرون... خيلي خجالت ميكشيدم... اما براي اينكه برهان احساس ناراحتي نكنه، زدم به رگ بيخيالي و خنده كنان راه ميرفتم، اما تو چشاش لرزشي رو احساس ميكردم كه عليرغم اينكه هيچي نميگفت اما دلم رو ميلرزوند... نگران داداشش بود كه از ديگران خجالت نكشه... اينو با همهي وجودم احساس ميكردم، وارد خونهشون كه شديم كفشها رو يه گوشه قايم كردم كه نفهمن... پول نداشتيم كه كفش بخريم... از قضا همون روز گفتن امروز براي تفريح با هم ميريم بيرون شهر... نميدونستيم چكار بايد بكنيم... يهو توي چشماي برهان برقي زد و با خوشحالي زيادي گفت: من كفشاتو درست ميكنم كه كسي نفهمه... توي خونهشون يه درفش بود، هموني كه باهاش كفشها رو ميدوزن... هموني كه نوكش شبيه قلاب ماهيگيريه كه نخ رو از اون طرف با خودش بكشه... رفت و از اين نخهاي مخصوص كفاشي خريد و با خوشحالي مشغول تعمير كفشها شد... من هم با علاقه تماشا ميكردم... خوبِ خوب يادمه... درفش رو از بيرون با فشار زياد وارد كفهي كفش ميكرد و از داخل نخ رو بهش قلاب ميكرد و با بيرون كشيدن درفش نخ رو هم بيرون ميآورد... يهو ديدم برهان آروم وايستاده... دست چپش توي كفش و دست راستش هم درفش... اما حركتي نميكرد... سعي كرد بخنده... آخ ... كوچولو... يه قطره اشك از گوشهي چشمش سرازير شد... نتونست پنهونش كنه... درفش فرورفته بود توي گوشت دست چپش و چون قلاب مانند بود، گير كرده بود و درنمياومد... هر كاري ميكردم بيشتر دردش مياومد و بيشتر خون مياومد... گاهي ميخنديد اما درد امانش رو ميبريد... دستش هم كه توي كفش مونده بود... آخرش با فشار خودش و در حالي كه قسمتي از گوشت دستش دراومد، درش آورد... خون بود و خون... سعي ميكرد بخنده... گريهم گرفت... رفتم براش چسب زخم و اين چيزا بخرم... تا برگشتم ، ديدم دستش رو با پارچهاي بسته و كار تعمير رو تموم كرده... اون روز رفتيم گردش... تلخترين تفريح زندگيم... بگذريم... الان برگشتهام اهواز... پشت ميزم نشستهام... منتظر يه نفر، كي؟... جالبه... همون فاميل... هموني كه يه ماه خونهشون بوديم... الان ديگه شرايط فرق كرده... الان ديگه با ما دوسته... برهان ديگه يه بچه نيست، من هم... الان ديگه بهش ميگن دكتر برهان... استاد دانشگاه، مايهي افتخار همهشون... همهمون... يه ساعت پيش زنگ زد گفت ميام دانشگاه پيشت، باهات كار دارم... نميدونم چرا از وقتي زنگ زده اين خاطرات اينجوري بهم همجوم آوردن... تا دقايقي ديگه ميرسه... نميخوام اين مطالب رو روي مانيتور ببينه... بنابراين تمومش ميكنم، با يه شعر... از دكتر برهان بيگزاده: امسال عيدها به که تحـــــويل می شوند
پينوشت۱: بخاطر بيت سوم و چهارم خيلي سر به سرش گذاشتم، گفتم لابد قابيل منم ديگه!... بندهي خدا هزار آيه و قرآن ميآورد كه نه بابا منظوري در كار نبوده...!! ...
|
|
+
یکشنبه 1 مهر13869:28 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|