![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
بانو... بانوي خوب من... (خودت خوب ميدوني... اونهايي كه منو ميشناسن هم ميدونن كه من كسي رو كه خيلي دوست داشته باشم "كوچولو" صداش ميكنم) ...پس... بانوي كوچولوي من!... از وقتي اون حرف رو بهم گفتي، خيلي توي فكر فرو رفتم... دلم گرفت...خيلي... ...خيلي... ميگم بانو!... ... بيا يه كاري بكن... بيا و مثل هميشه باز بهم خوبي كن... بيا و حرفت رو پس بگير... بگو كه باهام شوخي كردي... چرا بهم گفتي: "داري بزرگ ميشي"؟... مگه من چكار كردهم؟... من كه هنوز به رسم بچهها "هفتتا" دوستت دارم... من... كه گنجشكها، كنار جاده مياومدن كنارم مينشستند،... كه ميدونستند كاريشون ندارم... من كه : " من آرزوي تيـــلهبــازي دارم، امّا با بيست و يك* سال ميماند مجالي؟" ... بانوي كوچولوي من... مگه من چه گناهي كردهم كه فكر كردي دارم بزرگ ميشم... هنوزم كه هنوزه وقتي شعرهايي كه برات گفتهم رو با خودم ميخونم لپام گل مياندازه و چشام سرخ ميشه... تو كه خوب ميدوني... پس چرا اينجوري بهم گفتي؟... خب من چكار بايد بكنم... لعنت به آدم بزرگا... لعنت به "چِك"... چِك مال آدم بزرگاست... يه برگه كاغذ... اما بوي كثيفي ميده... بوي چشمهاي خوني... بوي خشونت... امّا خودمونيم ها... اندازهش خيلي عاليه... جون ميده باهاش هواپيماي كاغذي درست كنيم... كه خودش رو بسپاره به آغوش باد و پر بكشه...كه باهاش پرواز كنيم،بريم اون دوردورا... اما نميدونم چرا اين آدم بزرگا اصلاً حرفهامون رو نميفهمند... تازه! اصلاً هم بلد نيستند نقاشي كنند... وقتي روش نقاشي ميكنند فقط خط خطي ميكنند... اما من ميتونم روش يه گنجشك بكشم... يه گنجشك كه از بارون خيس شده و بايد براش دون بپاشي... تازه بايد يه خورشيد هم لابه لاي ابرها بكشم... كه سرما نخوره،كه گرمش بشه... اما اين آدم بزرگا نميفهمند... اصلاً هم شوخي نميكنند... حتي يه لبخند... خب من چكار كنم بانو... من بايد كمي بزرگ باشم...من هم بايد چكهاشون رو پاس كنم براشون... بايد ساعتها به يه نقطه زُل بزنم و به فكر راه چاره باشم... بايد تا ديروقت دنبال پروژه و كار جانبي باشم... بايد پول دربيارم... اما بانو... بانوي كوچولوي من... بايد بدوني كه من واقعاً اينجوري نيستم... ميدوني چيه بانو؟... تو به اين چيزا فكر نكن...تو خودت رو ناراحت نكن... نميخوام توي چشماي قشنگت دلهره و اشك ببينم... فقط ميخوام باور كني كه احسانت هنوز همونه... همونقدر سادهي سادهي ساده... مگه برات تعريف نكردم كه خريدار اسبمون چطور چشماش از تعجّب گِرد شده بود؟... وقتي كه هفت مورد ايرادات ماشين رو يكي به يكي براش گفتم... ميگفت اگه كسي ديگه بود هرگز اين ايرادات ريز رو نميگفت و شايد خودم هم نميفهميدم... ... ميگم اون غزلي رو كه اون اوايل برات گفتم... ميخواي يه بار ديگه با هم بخونيمش؟: دلـــــم آنـــقَدَر سادهي ساده است كه انـــــگار يـــك روســتازاده است گمــانــم كه دست تو در ماجـراست كه اينـــــگونه در دام افتـــاده است اگر با تو دستش به يك كاسه نيست چـرا منتــظر بر لــب جــاده است؟! تــو با زيـركي زمزمـــــــه ميكني: ولــــي اتفـــّـــاقي نيفتــاده است!! دلِ من... دلِ من...دلِ من، هنـــــوز دلـــي سادهي سادهي ساده است بانوي خوبم...بيا باز به هم يه قول بديم... يه بار ديگه... كه حداقل من و تو آدم بزرگ نشيم...مثل اونموقعها بچه بمونيم... كه دلمون كوچولو باشه... كه براي پژمرده شدن گل توي گلدون خونهمون گريهمون بگيره... بانوي خوب من... بهم نگو "داري بزرگ ميشي"... در عوض بهت قول ميدم نه مثل يه بچه،مثل يك مرد چكهايي رو كه دادم، پاس كنم... * اين بيت مربوط به غزلي است كه حوالي سال 80 سروده بودم، در سن بيست و يك سالگي... پينوشت: نميدونم چرا بچهها از امتحان و درس خوششون نمياد... من هم!... اما چه كنم كه موقع امتحانات پايان ترمه... يه چند وقتي نيستم و ميرم تهران براي امتحانات... از اونجا سعي ميكنم اگه تونستم به اينجا سري بزنم... به بانو هم ميسپرم كه نظراتون رو روزانه تأييد كنه... اين ترم بخاطر همين دغدغهها خيلي درس نخوندهم...برام دعا كنيد... |
|
+
یکشنبه 3 تیر13861:18 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|