![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
میگم بانو!... حالا چیکار کنیم؟... خوشحال باشیم، یا اشک بریزیم؟... من که خودم رو زدهم به بیخیالی و دلخوش به تبریک دوستان و آشنایان... اما تو میدونی... فقط هم تو میدونی بانو، چقدر باهاش دوست بودیم، چقدر باهاش زندگی کردیم... اونقدر که حتی دلم نمی خواد در موردش چیزی بنویسم... که نکنه حرمتش حتی توی دل خوانندگان اینجا بشکنه... که نکنه بخندند... آره بانو... نمیدونم، خوشحال باشیم، یا اشک بریزیم... همه بهمون تبریک میگن... ما هم خوشحالیم... اما... این رسم روزگاره... خودت خوب می دونی چرا در موردش اصلاً یادآوری خاطره نمی کنم... اما اگه اینها رو نمی نوشتم، دق می کردم... خوبِ خوب میدونم که خیلی ها ممکنه با خوندن این پست بهمون بخندن... بهشون حق میدم... اشکالی نداره... این هم مثل هزاران حرف نگفته ایه که توی دلم دارم و میدونم فقط تو و چند نفر دوستي كه ميشناسيدم، مفهوم قطرههاي اشكي كه الان پهنهي صورتم رو گرفته و ديدن مانيتور رو برام سخت كرده ميفهميد... اما دلم رو به دریا زدم و این یکی رو نوشتم... داستان فروختن يه دوست... يه همراه، كه هيچوقت بهمون نامردي نكرد... يه شيء... يه ماشين... این روزها همهش دارم این غزل محمدعلی جوشایی رو زمزمه میکنم... باور کن بانو، امروز به خودم اومدم دیدم یه صفحه کامل این غزل رو با خودکار خوشنویسی کرده م... روز گرسنـــــــگی ســــرمان را فروخـــتیم نان خواستـــــیم، خنـــجرمان را فروخــتیم چون شمع نیمه مرده به سوسوی زیستن پس مانده های پیـــــکـرمان را فروخــــتیم از ترسِ پیــــــرکُش شدنِ ریشــه ای کثیف سر شاخـــــهی تنــــــاورمان را فروخــتیم غیـــــــرت نبود تا بزند پشـــت دست حرص ما کــودکـــــانه باورمـــــان را فروخــــــتیم در چشم گرگ خیـــره مشــو ای پدر که ما پیــــــــراهــن برادرمـــان را فروخـــــــتیم دروازه، باز و بســـــته چه توفــیر میکـند؟ وقـتـــــی نگاهِ بر درِمان را فروخـــــــــتیم آره... ما هم فروختیم... نمیدونم به چه قیمتی... ولی... فروختیم... ماشينمون رو ميگم... يه عضو خونهمون رو... مجبور شديم...بانو به درد گریست، به تنهايي... به درد گریستم، به تنهايي... نمیدونم تا حالا شده که به یک شیء وابسته بشید؟... کی گفته اشیاء روح ندارند؟... پس چرا خودکاری رو که یه دوست، یه دوست صمیمی بهتون هدیه میده سال های سال نگهداری می کنید، ها؟... آره، واضح تر از این هم مگر چیزی هست؟... اشیاء هم روح دارند... بانو برای خداحافظی نیومد... شاید به این خاطر که نمی خواست جلو مردم گریه ش بگیره... تنها رفتم... وقتی می خواستم سوئیچ رو بدم بوضوح دستم لرزید... احساس نارفیق بودن داشتم... نارفيقي كه رفيقش رو به پول فروخت... قطره های عرق روی پیشونیم نشسته بود... اون بیچاره که کاری از دستش برنمیاومد، اما از دست من که میاومد...احساس کردم نمی خواست بره... چکار باید می کردم؟... حس کردم چشماشو بسته ... که شرمندگیم رو نبینه... وقتی طرف پشت فرمون نشست، گفت بیا تا یه جایی برسونمت... گفتم،نه!... برو خیر پیش!... پشتم رو بهش کردم چشمامو بستم... وقتی داشت دور می شد صداش کردم: "خداحافظ اسب من... خداحافظ!". پينوشت: اصلاً بانو! میگم... نونت نبود، آبت نبود، چرا با یه شاعر دیوونه ازدواج کردی؟؟... |
|
+
شنبه 19 خرداد138615:46 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|