![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
ديروز عليرضا منجذب sms زد... "تولدت مبارك!"... يه بيت هم گذاشته بود تنگش... تبريك نيست، تسليت است اينكه دوست را گويي خوشا ز عمر تو سالي دگـــر گذشت! ياد عليرضا بخير... در تمام دوران دانشجويي هم اتاقم بود... يه دوست...، يك شاعر...، تنها كسي كه همهي رازهاي زندگيم رو مي دونست... توي كتابم- " من با تو غزل ميآفرينم"- يه رباعي بهش تقديم كرده بودم... دوباره تقديم بهش: اين سينه هميشه راز دارد انگار همـــواره به تو نيــــاز دارد انگار رفتي كه رها شوي ز دستم امّا اين رشــــته سر دراز دارد انگار آره... جواب تبريك و تسليتش! رو دادم!!...خودمونيم ها... امسال يه سال استثنايي بود... كلي تحويلم گرفتند!!... آخه تا حالا كسي تحويلمون نميگرفت!... با خودم گفتم نكنه تولّدم اتفاق مهمي بوده!!!... تصورش رو بكنين... حتي بابا هم برام sms داد!!... بانو هم كه سنگ تموم گذاشت...، هم خوشحال شدم، هم شرمنده... امروز صبح توي اتاقم در محل كار نشسته بودم و داشتم شبكه دانشكده رو چك ميكردم... يهو روحالله شجاعي وارد شد!! كي باورش ميشد!... روح الله! تهران كجا اينجا كجا؟... هنوز گيج بودم... سر جام خشكم زده بود... همينطور كه داشت عرق ميريخت گفت: بابا مُردم از تشنگي!... يه ليوان آب بده... اومدم تولدت رو تبريك بگم و برم!!!... بغلش كردم... گفتم: حرف مفت نزن!... [يه مشت بيچار هم بارش كردم كه به لحاظ موارد امنيتي و اخلاقي از نقل قول خودداري ميگردد!]. روح الله فقط يه روز از من كوچكتره و فردا تولد خودشه... صبح تولد رؤيايي!... روح الله رو احتمالاً ميشناسيد... مهرماه پارسال يه پست در موردش نوشته بودم... كسي كه هميشه براي من و بانو معني غيرت، شجاعت و مردانگي بوده... سريع بانو رو خبر كردم كه مرخصي ساعتي بگيره و نهار آماده كنه... وقتي گفت كه از 5شنبه اهوازه، خيلي از دستش ناراحت شدم، اما وقتي فهميديم چرا، تا يه ساعت غش غش ميخنديديم... كاوه بهش زنگ زده بود و گفته بود 5شنبه مراسم عروسيمه، خودت رو برسون... بيچاره با هزار بدبختي يه هديه آماده ميكنه، بليط ميگيره و خودش رو ميرسونه اهواز... ميبينه خونه خيلي عاديه و خبري از عروسي نيست. وارد كه ميشه ميبينه جمع بچهها جمعه و همه غشغش بهش ميخندن... ميگن حوصلهمون سر رفته بود،خواستيم سر به سرت بذاريم... گفتيم بياي يه كم بخنديم... ميفهمه سركاري بوده... خودمونيم ها... من كه روحالله رو ميشناسم...دلم براي همهشون ميسوزه... بلايي سرشون مياره كه مرغاي آسمون به حالشون گريه كنن... آخه من سرم اومده... سال 76 بود... يه روز با هم لب كارون بوديم... من از پشت روحالله رو هل دادم توي آب و ... الفرار!... خندهبازار بود... گفت: حالا باش تا يه روزي توي همين كارون بندازمت... گفتم فوقش هيچوقت باهات لب كارون نميام!...گذشت... سالها گذشت... فكر كنم سال 81 بود كه با هم رفته بوديم خرمشهر و آبادان... يه جايي از اروند رود كنار كشتيها و لنچها وايستاده بوديم ... همه توي حس و حال جنگ و شهدا و عمليات بودند... روي اسكله رفته بودم كنار آب و توي آب رو نگاه ميكردم... يكي از پشت محكم شونههام رو گرفت! [روح الله كُشتي گيره ...] خواستم تكون بخورم... نميشد... آروم توي گوشم گفت يادته؟... گفتم آره...! اما اين ارونده نه كارون... گفت فرقي نميكنه، اين هم تركيب كارون و شط العربه... آروم وايستاده بوديم... كسي توجهي نميكرد... با آرامش گفت: به نظرت عمقش چند متره... گفتم: 10 يا 15 متر... گفت: چقدر شنا بلدي؟... گفتم: فرض كن هيچي!... [جداً كه تصور عمق آبش و اينكه اون قسمت از اروند، كوسه داره برام وحشتناك بود... آخه خودم كوسه اي را كه صيادان صيد كرده بودند به چشم ديده بودم...!] بگذريم... از خونم گذشت!!!................ اما اينبار براي اونا فرق ميكنه... حالا دارم فكر ميكنم كه چه جور بلايي ميخواد سرشون بياره... ميدونم كه بلايي سرشون مياره كه از بهدنيا اومدنشون پشيمون بشن... قرار شد وقتي تلافي كرد يه خبر هم بهم بده...!!! توي كتابم يه شعر هم به روحالله تقديم كرده بودم، دوباره... يك سوءتفاهمِ بزرگ است اي مرد! تقصـــــير كسي بود كه پيغام آورد امروز به اشتـــباه خـــود پي بردم دنيا كه به آخـــر نرسيـده، برگرد! اما باز خوب بود كه به اين بهانه اومد اهواز و با هم بوديم... امروز خيلي خوش گذشت!... ياد همهي روزهاي رفته بخير!... راستي! به محض دريافت خبر، از همين تريبون! منتشر خواهد شد! يا حق! |
|
+
یکشنبه 30 اردیبهشت138622:20 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|