تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم... - شانزدهم لبخند
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم

زمان: شانزدهم اردیبهشت ماه سال 1379 ساعت 2:30 بعد از ظهر- ایام نمایشگاه کتاب...

مکان: تهران- ولنجک- جنب دانشگاه شهید بهشتی- ابتدای بلوار دانشجو- سر میدون- کنار باجه روزنامه فروشی

 

***

من: ... سکه رو توی دستگاه تلفن سکه ای می گذارم و شماره خوابگاه برهان رو می گیرم... اه! مشغوله... دوباره می گیرم... آهان! گرفت... الو؟... با آقای بیگ زاده کار دارم...، ... الو سلام برهان!...(از روبرو دو تا خانم مستقیم به سمت باجه میان،...)

 

تو: ...به همراه اردوی نمایشگاه کتاب آمده ای تهران، اتوبوسها بعلت ترافیک، کنار دانشگاه پارک کرده اند... راه رو بلد نیستی... به همراه دوستت تصمیم می گیری از اون آقایی که کنار باجه روزنامه فروشی داره با تلفن سکه ای شماره گیری میکنه، بپرسی که نمایشگاه کتاب کجاست...

 

من: خیره به چشمان سبز تو ...
(به قول مرحوم منزوی: دو چشم داشت، دو سبزآبی بلاتکلیف    که در میانه ی دریاچمن مرددّ بود)...

 

تو: سلام، ببخشید آقا! نمایشگاه کتاب از کدوم طرفه؟

 

من: برهان! یه لحظه گوشی رو داشته باش... سلام...(داشتم توی آسمون چشمات پرواز می کردم بانو!)...خانم، از همین جا مستقیم میرید جلو میپیچید سمت راست میرید تا برسید به اتوبان، از پل هوایی می رید اون ور اتوبان، همونجاست...

 

***
آره... اینطوری شروع شد... دو یا سه ساعت بعد، وقتی که داشتم توی غرفه های کتاب گشت می زدم، یهو .... دو چشم، یک نگاه... منو میخکوب کرد... خودش بود، بانو... گفتم، خانم، مسیر رو راحت پیدا کردید؟ گفتند: آره...

آره... از همینجا شروع شد...  و بهمین منوال یک سال گذشت...

 

یک سال گذشت، عاشقی سوخت مرا

 

چون هیــــــزمِ روی آتش افـــــروخت مرا

 

انـــــــکار نکن از طرف چـــــــشم تو بود

 

تیـــــری که به دیوار جــــنون دوخت مرا

 

سال بعد، ... همون روز، شانزدهم اردیبهشت، ساعت 2:30 بعدازظهر،... تنهای تنها رفتم همونجا سر باجه ی روزنامه فروشی... من بودم، تو نبودی... هوا ابری بود،... دلم گرفت...  رفتم همونجا وایستادم، به امتداد مسیری که می اومدی خیره شدم، نبودی که بپرسی مسیر نمایشگاه رو... همونجا، همون لحظه... این شعر به قلبم الهام شد... از صاحب روزنامه فروشی یه خودکار خواستم که بنویسمش...

 

ای چشم تو شعر دلنشینم، مریم!

 

من با تو غزل می آفریـــــنم مریم!

 

یک لحظه به من نگاه کن، پلک نزن

 

تا چشم تو را ســـــیر ببینم مریم!

 

میگم بانو! خیلی بهت سخت گذشت، نه؟... چهار سال... چقدر زجر کشیدیم، چقدر تحمل کردیم... حتی یک لحظه هم شک نکردیم... که اون یکی کم بیاره... نمیدونم... گاهی فکر می کنم نکنه من همون مرد رؤیاهات نبوده ام، همون کسی که حاضر بودی همه ِ دردهای عالم رو بخاطرش به جون بخری... فقط به این امید که باهاش زیر یک سقف باشی... ببخش اگه اون چیزی که می خواستی نبودم، زندگی هر از گاهی سیلی سنگینش رو به آدم می زنه... اما حداقلش اینه که تلاش کرده ام که باشم... اما خوشحالم که تو بودی...

 

***

هر سال می اومدم اونجا و یه شعر جدید...

 

این روزها بدون تو آنچه مسلّم است          اردیبهشت نیست، که اردیجهنم است...

 

 

آره... چهار سال بعد، شانزدهم اردیبهشت ماه 83، بالاخره من و بانو... ازدواج کردیم...

حالا...، فردا شانزدهم اردیبهشت ماه... داشتم برنامه می چیدم که  فردا تهران باشیم، همونجا، ... اما گفتند که محل نمایشگاه عوض شده... حیف شد! چقدر حیف شد!... دیگه کجا خاطره ها رو مرور کنیم؟ این مسئولین نمایشگاه نمی فهمند که از این به بعد من و بانو کجا باید جشن بگیریم؟ کجا میشه خاطره ها رو مرور کنیم؟ آخه نمایشگاه بدون پارک وی، بدون اون باجه روزنامه فروشی که نمایشگاه نیست ... دلمون گرفت... یه دنیا... ... با این حال، فردا...من و بانو، همینجا، زیر یک سقف، جشن می گیریم، یه جشن خیلی کوچولو... همه ی شما، با همه ی مهربونی هاتون، دعوت هستید... سر سفره ای از لبخند و محبت،... با یه سبد احساس و عشق... منتظرتون هستیم!... تا سفره رو می چینیم.... تشریف بارید... دوستتون داریم... با همه ی وجودمون...
یا حق!

+ شنبه 15 اردیبهشت138615:59  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com