تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم... - پارك قوري
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم

امروز يكي از دوستان قديمي بانو بهش زنگ زد و گفت كه: مي‌خوام بيام خونه‌تون... راستش كمي غيرمنتظره بود... وقتي اومد ديديم تنهاست، بدون همسر... بعد چند دقيقه بانو با چشم بهم اشاره‌اي كرد... مفهومش خيلي سخت نبود!... يعني يه بهانه جور كن و از خونه برو بيرون... تنهامون بذار!...

(ميگم چرا توي اينجور مواقع، هر كاري ميكني بهانه‌اي پيدا نميشه؟...) كلّي عذرخواهي كردم و گفتم بايد برم بيرون!... لپ‌تاپ رو برداشتم و اومدم بيرون... خدايا! مي‌گم اگه اين پارك قوري نبود من چكار بايد مي‌كردم؟ ... الان كه دارم اين سطرها رو مي‌نويسم، لب كارون نشسته‌ام پاهام رو دراز كرده‌ام، نوت بوك روي پامه، دارم تايپ مي‌كنم... سمت چپ يه عروس و داماد در حال قدم زدن و فيلم‌برداري هستند ... دارم خاطراتم رو مرور مي‌كنم... سلام كارون! سلام دوست قديمي من! ... چه هواي لطيفي... چه نسيم ملايمي(واژه‌ي لطيف اصلاً نمي‌تونه لطافت اين هوا رو به تصوير بكشه) بوي بارون مياد، بوي خاك بارون‌خورده‌ي نمدار... بوي خدا...

بگذريم...
ميگم... اشك چيه؟...از چي تشكيل شده؟... مگه نه اين‌كه تركيبي از آب و نمكه؟... پس چرا اگه اين دو رو با هم تركيب كنيم، اشك نمي‌شه؟... چرا؟... چرا اون شب، در حين ماه عسل... ‌توي مشهد، خيابون معلّم... زير بارون... وقتي با بانو هوس كرده بوديم زير نم نم بارون قدم بزنيم... اشك‌هاي اون پسر بچه از قطره‌هاي بارون به راحتي متمايز بود؟... نيازي نبود كه زياد دقت كنيم... كافي بود فقط نگاه كنيم. صورتش از بارون، خيس خيس بود اما قطره‌هاي اشك كاملاً قابل تشخيص بودند... چرا؟... بانو بهم اشاره‌اي كرد و گفت بريم اونجا... رفتيم... پسر بچه‌اي حدوداً كلاس اول يا دوم دبستان بود... چمباتمه زده بود و ترازويي جلوش بود... توي اون بارون چشماش خيس اشك بود... بانو جلو رفت و گفت عزيزم چي شده؟ چرا گريه مي‌كني... چيزي نگفت. من بهش گفتم چرا ناراحتي؟... گفت: هنوز هيچي كار نكرده‌ام... اطراف رو نگاه كردم... چه تراژدي تلخي بود براش... همه فقط سعي داشتند تند تند قدم بردارند كه از بارون فرار كنند. هيچكس حاضر نبود حتي فكر كنه كه چند لحظه وايسه، زير بارون، و خودش رو وزن كنه... (ميگم... ما كه داريم طول خيابون رو طي مي‌كنيم، چرا فكر مي‌كنيم اگه وايسيم خيس مي‌شيم ولي اگه تند تند راه بريم نه؟... خيلي مضحكه، نه؟)... آره... همه فقط مي‌رفتند... رفتم روي ترازو... راستش نفهميدم وزنم چقدره... بانو هم رفت... پسرك حتي نگاهمون نمي‌كرد...گفتم: امشب چقدر كار كني خوشحال مي‌شي؟ ... اصلاً حتي نگاهم نمي‌كرد... مستقيم به جلو خيره بود... بانو كيفش رو باز كرد و يه مقدار پول درآورد و گفت اگه اينقدر كار كرده باشي خوشحال مي‌شي؟... باز هم نگاه نكرد... پول رو بهش داد و گفت: حالا بخند تا من هم خوشحال بشم... پسرك با آستينش اشكهاش رو پاك كرد... ميدونم... خوشحال بود... ميدونم... بانو هم خوشحال بود... ميدونم...

چند لحظه صبر كنيد... دارم شماره‌ي خونه رو مي‌گيرم... ... ... هنوز دوست بانو اونجاست... جات خالي بانو! لب كارون هستم، پارك قوري...

آره... داشتم مي‌گفتم... يه چيزي رو مطمئنم... اشك يه چيزي بيشتر از آب و نمك داره... "درد"... آره، درد اون چيزيه كه اشك رو از هر چيزي ديگه در عالم متمايز مي‌كنه... شما اگه گريه كرده باشيد، هر چقدر هم صورتتون رو آب بزنيد و بشوييد موفق نمي‌شيد گريه كردنتون رو منكر بشيد... آزمايش كنيد...
جاي بانو خاليه... يه چيزي يادم اومد... اينجا همونجاست كه يه روز باروني با بانو اومده بوديم اينجا... عاشقانه... همونجائيه كه اون رباعيم رو گفته بودم... قبلاً هم براتون نوشته بودمش...


موسيقي و رقص بي‌نظير باران


آري مــــن و تو زير حـــريـر باران


آن روز چقدر سبــز و رؤيايي بود

 

عاشق شدن مـن و تو زير باران

 

قبلاً هم براتون گفته بودم... چقدر عاشقانه‌ست اينجا، لب كارون... عاشقانه‌ترين مكان براي قدم زدن دو نفر... من خوب حس مي‌كنم كه اين عروس و داماد الان چقدر احساس خوشبختي مي‌كنند...
شارژ نوت بوك ديگه داره تموم ميشه...

 

+ جمعه 24 فروردین13861:49  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com