![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
زندگي من و بانو هم داستاني داره... من در دوران نامزديمون براي بانو شعرهاي زيادي گفتم... يادش به خير!... چقدر از شنيدن شعرها خوشحال و ذوقزده ميشد... برق شادي رو توي چشماش ميديدم... خيلي وقتها بدون اينكه شعر رو مستقيماً براش بخونم پست ميكردم براي هفتهنامههاي محلي خوزستان كه چاپ كنند ... لذّت وصف ناشدني وقتي كه بانو زنگ ميزد و با ذوق و شوق از شعرهايي كه براش گفته بودم و چاپ شده بود حرف ميزد هرگز از ذهنم پاك نخواهد شد... ميگفت كه از اول صبح رفته پيش دكّهي روزنامه فروشي و منتظر مونده كه دكّه باز بشه... حسّش برام قابل لمس بود كه با چه ذوقي هفتهنامه رو ورق ميزده و وقتي شعر رو ميديده چه حالي بهش دست ميداده... اولين شعري كه اينجوري براش چاپ كردم اون غزلي بود كه چند پست پيشتر براتون نوشتمش... اوني كه مطلعش اينه: با تو بودم هوا بهاري بود بر لبانت سكوت جاري بود ... يادش به خير... اون موقع من تهران بودم و دانشجو... بانو هم كه اهواز بود... يه بار غزلي رو فرستاده بودم و ظاهراً چاپ نشده بود... (احتمالاً مجوز چاپ بهش نداده بودند!!!) من هم متوجه چاپ نشدنش نشده بودم...خلاصه اين غزل رفت به بايگاني تاريخ... من هم كه فراموشم شده بود... اين غزل نخونده باقي موند تا... تا امروز... تا اينكه از لابهلاي اوراق كهنهي دلتنگيهام، از بايگاني جزوات دوران ليسانس ... كاغذپارهاي بيرون اومد... يه غزل كه فقط نصفش بود... به بانو گفتم بيا يه شعري رو دوباره برات بخونم... بانو اومد و نشست، شروع كه كردم بانو گفت جديده؟ گفتم نه بابا حداقل 5 سال پيش برات گفتم! بانو چشاش گرد شده بود... ميگفت باور كن اولين باره برام ميخونيش... خلاصه ... فهميديم كه آره... اولين باره... نميدونم چرا، ولي چون اولين بار بود كه براي بانو ميخوندمش... خيلي لذتبخش بود، احساس كردم براي خوندنش التهاب دارم... هردومون دوباره بچه شديم، دوباره كوچولو شديم... ياد همهي روزهاي گذشته به خير... (راستش دلم نيومد تكميلش كنم... چون الان ديگه حس اون لحظهاي كه اين غزل رو سروده بودم رو ندارم، بنابراين همينجوري براتون مينويسمش...)
"چشمان سبز"
عشق سرسخت است امّا بيخيال
يا مــوفّق ميشـــــوم يا بيخيال!
عشق يك انديشــهي پيچيده است ما نميفهميـــــم آن را، بيخيــال! تا بيايد، چشــم من بر جــاده است وقت باقـي هست! حالا بيخيال... دختــري در راه، با چشـــمان سبـز سربهزيــر... آرام... تنـها... بيخيال ارتعـــاش دسـتهــايم را كه ديـــد زير لـــب ميگـــفـت: بابا بيخيال! . . .
ساعت ۱:۱۰ بامداد روز يكشنبه ۲۲بهمن ۸۵ پ.ن1:امروز(ديروز) سالگرد عقد(نه ازدواج!) من و بانو بود! پ ن2: امروز (ديروز) بالاخره محل كار بانو به اهواز منتقل شد و بعد از يكسال و نيم آوارگي، سرانجام يكجانشين شديم!! پ.3: ديروز( پريروز) در حاشيهي سفر به سواحل خليج فارس، در حاليكه از لب دريا برميگشتيم، در بندر گناوه در حاليكه راست راست توي مسير خودم ميرفتم يه پرايدي به چپ منحرف شد و زد و ماشينمون رو از ريخت انداخت. هر چند كه طرف كاملاً مقصر بود و پليس هم صددرصد اون رو مقصر شناخت و اون بابا هم پرداخت هزينه رو به عهده گرفت ( البته بيمه هزينه رو ميده نه اون!) ولي خب، حيف ماشين خوشگلمون!! پ.ن4: ... اما بيخيال! |
|
+
یکشنبه 22 بهمن13851:7 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|