تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم... - يلدا بازي!!!
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم
سلام!

واي... چه هيجان انگيز! "آبجی سپیده"ما رو به بازي شب يلدا دعوت كرده... اولش نمي‌دونستيم بازيش چطوريه... از "یه زن" پرسيديم... فهميديم!... هر كسي بايد ۵ تا اعتراف بنويسه... مربوط به يكسال گذشته... انگار كه رفته‌اي پيش پدر مقدس! و زانو زده‌اي و دستهات رو در هم گره زده‌اي و سرت پايينه... بعد هي آب دهنت رو قورت مي‌دي و مي‌گي پدر مقدس!... من مي‌خوام اعتراف كنم! :دي

بعدش در پايان بايد ۵ نفر ديگه رو به بازي دعوت كني... از آبجي سپيده ممنونيم كه قابل دونستند و ما رو هم بازي دادند!...

قبل از هر چيز بايد بگم كه من و بانو ديشب در خصوص اعترافات، مذاكرات رسمي داشتيم! قرار شد كه هر كي جداگانه اعتراف كنه!... بيچاره بانو!... آخه من كه مي‌دونم... يعني ايمان دارم... كه در تمام طول زندگيش حتي يه لحظه... كاري نكرده كه بعدش بخواد با سرافكندگي اعتراف كنه... ديشب تا صبح نشسته بود و فكر مي‌كرد چي بايد بنويسه... اما من... راحت خوابيدم، چون موارد اعتراف آماده بود!!! :دي

راستي! از بانو مي‌خوام به لحاظ موارد امنيتي، گوشهاشو (ببخشيد، چشماشو!) ببنده ... :دي

۱- اعتراف مي‌كنم من از ماهي خيلي بدم مياد! مي‌دونيد كه بانو اهوازيه و اهوازيا هم عاشق ماهي... هر وقت هم كه ماهي درست مي‌كنه، براي اينكه متوجه نشه، با علاقه! لقمه مي‌گيرم ومي‌گم به به! (اه اه!)... و با اشتياق قورتش ميدم!! البته اين اواخر بانو فهميده و كمتر ماهي درست مي‌كنه! خودش متوجه نيست ولي هر وقت مي‌ريم بازار از سمت پل پنجم كارون ميرم كه حداكثر فاصله رو با راسته‌ي ماهي فروشا داشته باشيم، اينجوري بانو يادش نمي‌افته و هوس خوردن ماهي به سرش نمي‌زنه!!!( با اين اعتراف خودمو بدبخت كردم!!)

۲-  اعتراف مي‌كنم كه بعضي وقتا كه خودم تنها، بدون بانو، توي جاده‌ها رانندگي مي‌كنم، عليرغم تأكيدات فراوانِ بانو مبني بر اينكه آروم رانندگي كنم، گاهي حتي با سرعت ¤¤¤ کیلومتر در ساعت هم رانندگي كرده‌ام! که حدود دو برابر سرعت پیشنهادی بانو بوده است!( بنا به دلايل امنيتي از ذكر اعداد فوق خودداري مي گردد!)

۳- اعتراف مي‌كنم يه بار كه پشت سر يه كاميون از سرعت كمش كلافه شده بودم، سبقت غيرمجاز گرفتم، بعدش ديدم كه واي... پليـــــــــس... همينجوري داره بر و بر نيگام ميكنه... خودم محترمانه زدم كنار!... با لب و لچه‌ي آويزون مدارك رو برداشتم و رفتم به سمتشون... همينجوري كه مداركم رو بررسي مي‌كرد گفت مي‌دوني جريمه‌ت چقدره؟ گفتم: نه... نگاهي كرد و ... گفت من شما رو نمي‌شناسم؟... گفتم نميدونم... شايد تلويزيون ديده باشي... گفت آره!!! شما مجري برنامه‌ي سيماي خانواده هستين!!! پیاده شد و کلی روبوسی کردیم... بعد گفت آقاي بيگ‌زاده آخه اين چه وضع رانندگيه... حداقل نگاه كن ببين پليس هست يا نه بعد سبقت بگير!!! بعد هم گغت دیگه از این کارا نکنین... به سلامت... آره! قصر در رفتم!

۴- اعتراف مي‌كنم كه من يه وبلاگ ديگه غير از اين دارم كه شماها ازش خبر ندارين!... البته نگران نشين... اون يكي وبلاگم، يه وبلاگ گروهيه كه مخصوص همكلاسيهامه و توش از درس و استاد و دعوا با دانشگاه و ارتباط بين دانشجوها مي‌نويسيم... و البته اعتراف مي‌كنم كه اونها از اين وبلاگم خبر دارند هر چند اينجا چيزي نمي‌نويسند، اما شماها خبر نداشتيد...راستش اينجا يه الاچيق دنج و خصوصيه كه با شماها توش راحتيم و با هم درد دل مي‌كنيم. ولي اونجا تقريباً رسميه و من اونجا خيلي راحت نيستم... پيدا كردنش كاري نداره ... يه جستجوي ساده...!

۵- اعتراف مي‌كنم كه ابراز احساسات يه شاعر كمي غير عاديه و گاهي ممكنه بخاطر يه چيزي كه از نظر ديگران خيلي ساده‌ست، كلي شور و هيجان پيدا كنم و البته اين ابراز احساسات با صداي بلند همراهه و باز هم البته، ديدن بانو در حالي كه بال بال مي‌زنه تا يه جوري صدامو بيارم پايين و باعث آبروريزي توي در و همسايه نشم در نوع خودش ديدنيه...! بيچاره بانو... من نميدونم چطوري تونسته نزديك سه سال منو تحمل كنه!

راستش به مريم گفتم نيازي نيست كه به ذهنش فشار بياره، من كه مي‌شناسمش... مي‌دونم... هیچ چیز نگفته ای توی زندگیش نداره...
بعضی از اینها رو بانو تا حالا نمی دونست... خدا به خیر بگذرونه...!

اما کسانی که برای بازی شب یلدا دعوت می کنم:

اول "نورمراد" عزیز که شاعر است و تهیه کننده ی برنامه ی با جوانان که مدتی مجری برنامه اش بودم... دوم "مهدی معارف"عزیز که هر وقت زنگ میزنم همراهش در دسترس نمی باشد! سوم "بهار خانم"که با قلم عشق می نویسه... چهارم "آقا رضای مشتاق"که مشتاق شنیدن اعترافات یلدایی ایشون هم هستیم و پنجم "هیلدا خانم"که آبجی سپیده هم دعوتشون کرده ولی هنوز از اعتراف خبری نیست که نیست...

راستش این روزا ایام امتحاناتم هستش ولی نمی شد دعوت آبجی سپیده رو رد کنیم... ممنون بابت همه ی مهربونی هاتون...

به زودی هم آپ خواهیم کرد...

یا حق! 

+ یکشنبه 3 دی138510:37  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com