![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
سلام به شما... كه دوستان خوبي هستيد براي من و بانو... كه وقتي سختيها به آدم فشار ميآرن، وقتي دلهرهها بر زندگي سايه مياندازن... به يادمون ميآريد كه امروز سالگرد عقد من و بانو هست... خيلي خيلي ممنونم از اينهمه بزرگواري و دوستي شما... كه اينقدر به ياد ما هستيد... اين باعث قوت قلب ماست... گفتنش سخته... اما شايد بايد بگم... كه بانو چندين روزه دم در اتاق ICU با اشكهايي كه توي چشماش ميلرزند و با پاهايي كه بيرمق از چند شبانه روز بيخوابي به دنبال كارها ميدوند ... نگران حال پدرشونه... و من كه... ... و البته الان بايد تنهاش بذارم و براي امتحاناتم برم تهران... تنها ميتونم ازتون بخوام كه دعا كنيد... خواهش بكنم كه راستي راستي دست به دعا برداريد... كه خيلي شرايط سختيه... دعا كنيد كه
"الدعاء يردّ القضاء و لو ابرم ابراماً"... دعا كنيد كه "دعاي گوشهنشينان بلا بگرداند..." بحول الله... يا حق! ------------------------------------------------ خدای مهربون همهی کسانی رو که مهربون بودند و الان در بینمون نیستند، اما یاد مهربونی شون در میان ما ساری و جاری ست رو در کنار محبت خودش نگهداره... آمین... |
|
+
یکشنبه 21 بهمن138615:17 احسان بيگزاده |
|
|
ويرايش جديد! :
ديشب از اون شبها بود!... خيلي خيلي خوش گذشت!... خيلي هيجان انگيزه كه توي كوپهي قطار نشسته باشي و مشغول... بعد شميم يك صداي آشنا تو رو بكشه دنبال خودش... سرت رو از كوپه بياري بيرون و بعد ببيني كه يه دوست، يه دوست خيلي قديمي و اهل دل دم در دو كوپه اونورتر مشغول صحبته... كه با ديدنش خوشحال بشي و با هيجان بري به سمتش ... كه از ديدنت چشماش گرد بشه و با همهي وجودش تو رو گرم گرم در آغوش بگيره... آره ديشب از اون شبها بود... چقدر شعر خونديم... چقدر از قيصر ياد كرديم... چقدر از روزهاي گذشته... از خاطراتي كه در بايگاني ذهن خاك ميخوردند، ياد كرديم... ديشب كلي زندگي كردم... با خاطرات گذشته... بگذريم... ديشب از يكي از دوستان مشتركمون ياد كرديم... از سيدعلي انجو... از دكتر سيد علي انجو... هر چند براي من همون "سيد" هست... بايد بشناسيدش... لينكش همينجا هست... بهش زنگ زديم و شبمون خوشتر شد... دوستم توي قم پياده شدند... براي نماز صبح كه پا شدم ديدم سيد برام يه پيام فرستاده با اين مضمون: خواستم از دوستان سراغ بگيرم سنگك گرم و كباب اگر بگذارد! ساعتش رو نگاه كردم ديدم ديشب فرستاده و من الان ديدهام... فيالبداهه مناسب با ديشب براش جواب نوشتم: ما همه اينجا درون كوپه نشسته محفل گرميست،خواب اگر بگذارد! رفتم كه وضو بگيرم توي راه يه بيت ديگه في البداهه اومد و دوباره براش نوشتم: موقع خواب آمد و دراز كشيديم تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!! هوا به شدت سرد يود و همه جا از برف سفيد پوش بود!... خيلي صفا داشت!...وارد وضوخونه شدم ديدم شير آب يخ زده و بايد برگرديم از توي قطار وضو بگيريم... در همين حين ديدم برام پيام اومد!... سيد بود!... بيدار بود اون موقع سحر... بلافاصله با ديدن جواب من، يه بيت فرستاده بود: چشم من از خواب بامداد شود پر سينهكش آفتاب اگر بگذارد! ديدم حالا كه سيد اين موقع صبح سر شوق اومده، براش نوشتم: صورت خود را به آب عشق بشوييم يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!! به خودم اومدم ديدم اكثرا نمازشون رو خوندهاند و دارند سوار ميشن... هولهولكي نماز رو خوندم... آخه سوت حركت قطار كشيده شد و مرتب صدا ميزدند كه بايد سوار بشيم... كلي اضطراب بهمون وارد شد... توي اين وضع آشفته بايد با سيد كه كنار بخاري گرم لَم داده بود و از سر خوشي شعر مينوشت مشاعره ميكردم!... براش نوشتم: قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست، سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!! سيد هم نامردي نكرد و بلافاصله نوشت: توبه نمودم ز مي پرستي چنديست، جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!! خواب از سرم پريده بود... براش نوشتم: شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم زشتي و قبح شراب اگر بگذارد! ديگه از اونجا به بعد موبايل آنتن نميداد و سيد هم كه براي طبابت به بيمارستان ميرفت،بنابراين المشاعراتمون به پايان رسيد!... بعدش خودم بيت اولش رو مرتب كردم و يه بيت ديگه گذاشتم تنگش... خودمونيم... اين سيد هم شاعر قَدَريه ها!... *** ويرايش جديد اين پست! : امروز شنبه است و از وقتي كه اين ماجرا بين من و سيد رد و بدل شد سه روز ميگذره... ديشب "عمو قاسم" توي اتوبوس بود در مسير ايلام به تهران... بيخوابي به سرش زده بود و هر از گاهي به پيامكي (!) خواب آشفتهي ما رو آشفتهتر ميكرد... هوس كرده بود در اين المشاعرات با ما دو تا سهيم بشه... طي چند پيامك برام فرستادشون... الحق همهشون عرفاني، شاعرانه و وزين بودند... من هم با همين رنگ در ادامهي غزل مينويسمشون... بنابراين، اين يك غزل مشترك است از "من و سيد علي انجو و برهان" تقديم يه شما: محو توام، التهاب اگـــر بــگذارد رهرو عشقم، سراب اگر بگذارد خواستم از دوستان سراغ بگيرم سنگك داغ و كباب اگر بگذارد! ما همه اينجا درون كوپه نشسته محفل گرميست،خواب اگر بگذارد!
موقع خواب آمد و دراز كشيديم تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!!
چشم من از خواب بامداد شود پر سينهكش آفتاب اگر بگذارد! صورت خود را به آب عشق بشوييم يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!!
قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست، سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!! توبه نمودم ز مي پرستي چنديست، جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!! شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم زشتي و قبح شراب اگر بگذارد!
وقت فرار از كلاس و مدرسه آمد! بند حضور و غياب اگر بگذارد!
كفتر دلتنگم و هواي تو دارم تيزي چنگ عقاب اگر بگذارد
مدرسه يعني خوشي و سادگي و عشق شيمي و جبر و حساب اگر بگذارد!
ميشنوي نالهي اناالحق ما را وحشتِ دار و طناب اگر بگذارد
آينه هم ترسناك بود برايم اينهمه رنگ و نقاب اگر بگذارد
بايد از اين فرش دون به عرش گذر كرد جسم و تنم -اين حجاب- اگر بگذارد
بوي بهشت برين ميآيد از انفس رايحهي منجلاب اگر بگذارد!
يا حق!
|
|
+
چهارشنبه 10 بهمن138617:23 احسان بيگزاده |
|
|
از پشت پنجرهي مهگرفتهي اتاقم بيرون رو نگاه ميكنم... بارون ميآد... چند تا درخت خيلي قشنگ... نخل و نارنج كنار هم... چقدر دلنشينه... شاداب شاداب... قطره هاي بارون از لابهلاي برگهاشون سرازير ميشه... با آدم حرف ميزنن... بهبه... چه هوايي!...حيف نيست، كه مردم از بارون فرار ميكنن؟... اگه اين دانشجوها بذارندم ميرم صفايي بكنم... آخه من نميدونم... اينهمه توي نمره دادن بهشون ارفاق كردهام... بالاخره پا ميشم... از در دانشكده ميام بيرون... دستهام رو ميذارم تو جيبم و سوتزنان راه ميافتم... بيخيالِ تعجب دانشجوها... تعجب ميكنند كه استادشون اينجوري داره زير بارون راه ميره... يكيشون از راه ميرسه: "سلام استاد!"...":- سلام!
بـا آمــدنــت بــــوي بـــــهاران آمـــــــد همراه تو عـــطر كــوهــــسـاران آمـد آن لحظه كه رفتي آسمان ابري شد رفتــــي و بــه دنبـــــال تو باران آمـد چه هواي لطيفي... ميگم تقصر من چيه؟ خب بوي خاك بارونخوردهي نمناك مياد... نميتونم نگم كه!... ميرم به سمت نخلِ كوچولويي كه روبروي پنجرهي اتاقمه... با خودم ميگم اين بيچاره از ديدن اين قطرههاي آب كه روي برگهاش ميريزن و نازش ميكنن تعجب ميكنه... بايد براش توضيح بدم كه اين اسمش بارونه... توي افكار خودم هستم كه يه دانشجو، چتر به دست، بهم نزديك ميشه: "سلام آقاي دكتر، اين چتر رو بگيريد كه خيس نشيد"...":سلام!... من هنوز دكتر نشدهام:) ... از بابت چتر هم ممنون... اينجوري بيشتر دوست دارم، "...":دعا ميكنم دكترا قبول بشيد، انشاءالله!"... با خنده بهش ميگم:" ممنونم،اما نمرهات رو وارد كردهام ها!"... ميخنده و ميگه: "ميدونم استاد، نمرهام رو تلفني از بچهها پرسيدهام... اينو از ته دل گفتم"... با لبخند خداحافظي ميكنه و ميره... خيلي خوشحال ميشم... چشمامو ميبندم...يه نفس عميق ميكشم... احساس ميكنم قطرههاي بارون از روي صورت سُر ميخورند پايين... احساس ميكنم خدا همين نزديكيهاست... راستي!... ميگم چقدر خوبه كه ارتباط دوستانهاي با دانشجوهام دارم... يه بار يكيشون اومد پيشم و گفت ميتونم براتون حرف بزنم؟ گفتم بگو... بعد دو تا چاي ريختم و نشستم و گوش كردم... خوب ميدونم يه پسر توي اين سن و سال چقدر نياز به دو تا گوش شنوا داره و يه نفر كه بتونه بهش راه رو نشون بده... تلاشم رو كردم... خوشحال بود... من هم... بگذريم... توجهم به پشت پنجرهي يكي از اتاقها جلب ميشه... يه گنجشك كوچولو با بالهاي خيس اون گوشه كز كرده... نميدونم چكار ميتونم براش بكنم... ميرم به سمت آبدارخونه كه كمي نون خشك براش بيارم... وقتي برميگردم نيستش... پريده... حيف!... قابل نبودم... اما خُردشون ميكنم و با خودم ميگم شايد برگرده... شايد... ديگه يواش يواش داره دير ميشه... بارون هم كم شده... بايد برم خونه... بانو چشمبهراهه... ولي نميدونم چرا الان هنوز توي اتاقم نشستهام و اينها رو دارم تايپ ميكنم... ديگه خيلي دير شده... بايد بروم... به قول علي ياري: باران زد و كوچهسارها خيس شدند نمنم شد و انتظارها خيس شــــدند ساعت چند است؟- پنجِ بعد از باران! ديـــــــر آمدي و قرارها خيس شدند! پينوشت: ميگم علي ياري همينجا اهوازه ها!... خيلي وقته سراغي ازش نگرفتهام... بايد سري بهش بزنم... |
|
+
چهارشنبه 3 بهمن138614:11 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|