![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
ديشب شب خوبی بود... حسهاي خيلي خوبي بهم دست داد... بعد از مدتها... سرِ شب خيلي مشغول بودم... سرم توي پروژهها و كاغذهاي پراكندهي اطرافم بود... كلي مقالهي ترجمه نشده و ترجمه شده... بانو يه سر رفت توي حياط... متوجه نشدم كي برگشت... اما... دیدم روبروم ایستاده، منتظره ببینه كِي من نگاهش ميكنم... من هم كه حسابی غرق كارام بودم... سرم رو بلند كردم... دیدم بانو با لبخند زل زده بهم... سادهي ساده... مثل همیشه... با گردنِ كج و نگاه مهربون... توي نگاش برق شادي رو ميشد دید... – بانو... بانوي كوچولوي من!... هيچ وقت نتونستي اونچه توي دلت هست رو ازم مخفی كني... چشمهاي قشنگت همه چيز رو لو ميدن!... اگه خواستی چیزی رو بهم نگي چشماتو ببند، اونوقت شاید...- گفتم بانو توضيح اضافه نده، فقط اين خبر خوبي رو كه چشات پيشاپيش گفتن رو بگو... با لبخند گفت يه كاغذ و خودكار بهم بده... گفتم براي چي؟... گفت من يه چيزي رو اينجا مينويسم، بعد برو توي حياط... اولين جملهاي كه به زبونت اومد رو با اونچه اينجا نوشتهام مقايسه كن... ميبيني كه همونه!... گفتم از كجا معلوم... شايد من دلم خواست يه چيز عجيب غريب بگم؟... گفت باشه اشكال نداره هر چي اولين بار به ذهنت اومد رو بگو... قبول كردم... بانو يه چيزايي رو نوشت... كلي افكار هيجانانگيز به ذهنم خطور كرد... يعني چي ميتونست باشه؟... رفتيم به سمت حياط... در رو كه باز كردم... ... ... واااي... داشت بارون مياومد... بوي خاك بارونخوردهي نمناك... دویدم وسط حیاط... دستامو باز كردم و چند دور، دور خودم چرخيدم و با صدای بلند گفتم: خدا داشت با قطرههاي بارون به نرمي صورتمون رو نوازش ميكرد... چقدر ملايم بود... چقدر لطيف... چقدر آروم... انگار كه بارون همهي بديهاي آدم رو پاك ميكنه و با خودش ميبره... آدم سبك ميشه... مهربونتر ميشه... عاشقتر... توي عالم خودم بودم... ديدم بانو با لبخندي دلنشين و پيروزمندانه كاغذ رو به سمتم گرفته و ميگه بخونش!... با خودم گفتم امكان نداره!... من كه يه شعر خوندم ... اون هم از حميد مصدق... خوندمش... ميتونيد باور نكنيد... اما خدا شاهده كه دقيقاً همين شعر رو كه خوندم نوشته بود، و تازه! زيرش هم نوشته بود: "بوي خاك بارونخوردهي نمناك". گفتم بانو، بانو! باورم نميشه... به خدا جملهي بوي خاك بارونخوردهي نمناك رو هم توي دلم گفتم!... از كجا حدس زدي؟... با چهرهي خندون و بارونزده كه قطرههاي بارون نميذاشتند راحت چشماشو ببينم گفت تو خودت حواست نيست اما هر وقت بعد از مدتها بارون ميبيني ناخودآگاه اين شعر و اين جمله رو ميگي!... با هم كلّي خنديديم... زير بارون... امشب خيلي حالم خوبه... مثل اون روز كه توي حياط دانشگاه زير بارون، انبوه برگهاي زرد و نارنجي و حتی قرمز روي زمين زير پاهام ريخته بودند... خيس و مرطوب... و نسیمی كه با همراهی نمنم بارون و تصویرپردازی شگفتانگيز غروب با اون رنگهاي نارنجی و ارغوانی، صورتم رو نوازش ميكرد... و من كه با نوك كفشهام... بازي ميكردم با اين تابلوي بينظير عالم هستي... نميدونم اون شعر مراد رستمي رو بنويسم كه يه جاش گفته بود " و چتري با خودت بردار من همزاد بارانم"، يا رباعي ايرج زبردست رو كه آخرش گفته بود " باران كه بيايد همه عاشق هستند"... بانو ميگه همون شعري رو بنويس كه يك روز باروني... يك سالِ دور... در كنار هم روي نيمكت... لب كارون برام گفتي... همون كه با عجله دنبال كاغذ ميگشتي ... همون كه روي بليط قطار نوشتيش... كه خيس شده بود و خودكار ياري نميكرد... و تو كه تلاش ميكردي وحي رو مكتوب كني... همون كه فعلش ماضي بود و من نميفهميدم... كه گفتي بعدها... خيلي بعدها ميفهمي... الان ميفهمم... -: بانو... بانوي خوب من!... تكرار كسالت ميآره... اما مينويسمش... ميدونم كساني كه دوستمون دارند از اين تكرارها خسته نميشن... ما كه خسته نميشيم... مگه نه بانو؟... موسيقي و رقص بينظير باران آري مـــن و تو زير حـريـــر باران آن روز چقدر سبــز و رؤيايي بود عاشق شدن من و تو زيـر باران! پينوشت: شعرهايي بر من نازل ميشوند، امشب... نميدانم به قيد قلم زنجيرشان كنم يا نه... |
|
+
پنجشنبه 15 آذر138612:1 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|