![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
عجب... عجب!... ميگم اين دنيا چقدر كوچيكه... چقدر زود آدمها و مكانها به هم ميرسند... چقدر زود... دارم فكر ميكنم شايد اگه كمي صبر كنيم، كوه هم به كوه برسه... باورم نميشه... از سه هفته پيش كه بعنوان استاد درس كامپيوتر در دانشگاه جندي شاپور اهواز سر كلاس رفتهام، حس عجيبي بهم دست داده... قبلاً فكر ميكردم كه استاد دانشگاه بودن بايد خيلي مهيّج باشه، اونهم توي يه دانشگاه دولتي،... كه دانشجوهاش منظمتر و درسخونتر هستند... البته مهيّج هست... اما يه حس متناقض بهم دست ميده... بنا به دليلي كه خواهم گفت، احساس بچگي ميكنم... اما نميدونم چرا اكثر دانشجوهام فكر ميكنن كه سنم خيلي ازشون بيشتره... مثل اساتيد مسن باهام برخورد ميكنند... درسي كه ارائه ميدم، اصول و مباني رايانه هستش كه دو واحد تئوري و عملي توأماً هست... اما اينها مهم نيست... مهم اينه كه من از سالهاي نه چندان دور، از قضا، از در و ديوار همين كلاس، همين سالن، خاطره دارم...كسي چه ميدونه كه نگاه كردن به در و ديوار اين كلاس منو به چه فضايي ميبره؟... گفتم كه... دنيا خيلي كوچيكه... كي فكرش رو ميكرد... از اين همه جا و مكان توي دنيا، كلاس من رو اينجا گذاشتند، توي سايت اطلاع رساني دانشگاه... يه سايت بزرگ كه تعداد زيادي كامپيوتر همچنين وايتبرد، ديتاپروژكتور و ديگر لوازم تدريس توش هست... اما كسي چه ميدونه كه من و بانو از اين كلاس چه خاطرهاي داريم... ها؟... ياد اون روزهاي قشنگ و اهورايي اهواز به خير... اولين تجربهي اينترنتي من، اولين صفحهاي كه از اينترنت ديدم، توي همين كلاس بود... همينجا... آره... توي همين كلاس، ايميلم، تنها ايميلم رو ايجاد كردم، ده سال پيش توي همين مكان، ehsan_sahel@yahoo.com رو ايجاد كردم... شايد خندهدار باشه... كه بجز اين ايميل حاضر نشدم ايميل ديگهاي داشته باشم... ايميلي كه بانو هم پسوردش رو داره... بعدها بانو هميشه مياومد توي اين سايت و از اينجا براي من ايميل ميفرستاد... همهي اون ايميلها رو دارم... كه يادم نره... كه يادمون نره... كه بدونيم چقدر عاشق بوديم... كه بدونيم چقدر دلمون براي هم ميتپيد... يه بار شب از دانشگاه اهواز بهم زنگ زدند و گفتند كه يه شب شعر برگزار ميشه و ازم دعوت كردند كه به عنوان شاعر ميهمان برم... من هم بدون اينكه به بانو بگم راه افتادم سمت اهواز... خيلي هيجان انگيز بود... ميدونستم كه صبحها بانو مياد سايت و برام ايميل ميفرسته... تا صبح توي قطار نخوابيدم... يه اضطراب دلپذير داشتم... هزار تا برنامه چيدم كه چطوري يهو غافلگيرش كنم... رسيدم اهواز... اون احساس هنوزم كه هنوزه وقتي وارد اهواز ميشم ناخودآگاه بهم رو ميآره... نميتونيد تصور كنيد چقدر اشتياق داشتم خودم رو به دانشگاه، به سايت برسونم... هر طوري بود خودم رو به سايت رسوندم... آروم... آروم... از پشت شيشه... سرك كشيدم... كامپيوترها رو ديد زدم... بانوي كوچولوي من هنوز نيومده بود!... سريع رفتم تو و پشت يكي از كامپيوترها نشستم... يه چشمم به مانيتور بود و ايميلي كه براي بانو مينوشتم و يه چشمم به در ورودي سايت... قلبم به شدّت ميزد... ذهنم ياري نميكرد كه توي ايميل چي براش بنويسم كه هيجانش بيشتر باشه... چند بار متن ايميل رو عوض كردم... توي همين گيرودار بودم كه يهو... بانو... بيخيال بيخيال... مثل هر روز وارد سايت شد... يه لحظه گذشت... دير به خودم جنبيدم... چشمش افتاد به چشمام... خزيدم پشت مانيتور... از يه گوشه نگاه كردم... ديدم با چشماي قشنگش... بهت زده، خيره شده بهم... تكون نميخورد... بلند شدم... خنديدم... نميدونم چرا... دو قطره درشت اشك از دو طرف گونههاش سرازير شد... به سمت بيرون دويد... رفتم دنبالش... يادش به خير... اون روز فيالبداهه اين رباعي رو سرودم: از راه رسيـــــــدهام، غبـــــارآلودم هرچند كه خستهام ولي خشنودم يك لحـظه نگاه كـــردي و پلك زدي من منتـــــــظر چراغ سبزت بودم! اون شب قبل از شب شعر، بانو تأكيد كرد كه شعر "مريم" رو نخونم... دلهره داشت... حق داشت... وقتي رفتم پشت تريبون... چند تا رباعي خوندم... حضار خيلي تشويق كردند... مجري ازم خواست كه شعر كارت پستال رو به درخواست حضار بخونم... من هم خوندم... خيليها ازم خواسته بودن كه بخونمش... قبل از اينكه بيام پايين... يهو زد به سرم... پشت تريبون گفتم يه رباعي ديگه دارم كه نميدونم بايد بخونم يا نه... مجري با اشتياق تأكيد كرد كه بخونم... توي جمعّيت مستقيم به بانو خيره شدم... با دستاش چشماشو بست... خيلي دلم ميخواست بگم تقديم به همسرم... نميشد... بالاخره شعر مريم رو خوندم... جمعيت سعي ميكردند امتداد مسير نگاهم رو پيدا كنند كه به كي ختم ميشه... يادش به خير... بگذريم... بعدها توي دانشگاه گرگان، دانشگاه شيراز، دانشگاه شهيد بهشتي و دانشگاه ايلام توي شب شعرها خوندمش... اما حيف... بدون حضور بانو... هيچوقت نشد كه در حضورش بهش تقديمش كنم... امروز رفتم توي سايت، جايي كه الان كلاس درس منه... بچهها به احترام از جا بلند شدند... رفتم به سمت وايتبرد... درس رو شروع كردم... وسط درس بودم...:" RAM مخفف Random Access Memory"... ايستاده بودم يه لحظه چشمم به در ورودي افتاد... بهش خيره شدم... يهو قلبم شروع به تپيدن كرد... نميدونم چرا انگار دوباره توي همون موقعيّت قرار گرفتم... نميدونم چرا بياختيار منتظر ورود بانو شدم... تمام وجودم ملتهب شده بود... انگار دوباره بچّه شده بودم... ميخواستم بشينم پشت يه كامپيوتر كه نبينه منو... صورتم از هيجان سرخ شده بود... خيلي طول كشيد... : اوهوم!... به خودم اومدم... يكي از بچهها با اوهوم بلندش منو به خودم آورد... همه خنديدند... خنديدم... گفتم بچهها اين كلاس براي من جاي مقدّسيه... همين! |
|
+
سه شنبه 24 مهر138615:32 احسان بيگزاده |
|
|
پنجشنبه، برهان برگشت... ميشناسيدش كه؟ برادر كوچكترم رو ميگم هموني كه توي دنياي نت به عموقاسم معروفه... آره برگشت... از خانهي خدا... از حج... همزمان با ورودش هم مراسم عروسيش بود... چه خوب... خيلي خوب بود... دارم به برادريمون فكر ميكنم... ميگم برادر خيلي خوبيه اين برهان... خيلي خوب... با اينكه از من كوچيكتره ولي ستون زندگيمه.... با همهي وجودم دوستش دارم... بچه كه بوديم بخاطر اينكه هميشه از من سرتر بود بهش حسوديم ميشد... توي همهي موارد... بخصوص درس... درسته من هميشه شاگرد اول بودم، اما تا جايي كه يادمه با اينكه دوسال و نيم از من كوچكتره هميشه درسهاي رياضي منو همپاي من بلد بود و با هم حل ميكرديم... يادمه معلمهاش هر وقت مسئلهاي رو بلد نبودند از اون ميپرسيدند...بعدها به همين خاطر دوستش داشتم، كه باعث سربلنديم بود هميشه... شاگرد اول کلاس و منطقه و استان و سوم کشوری... در تمام دورانهاي زندگيش تا همين الان كه داره توي دانشگاه صنعتي شريف، دكتراي رباتيك ميخونه هنوز كسي بین همکلاسی هاش نتونسته ازش جلو بزنه... هميشه شاگرد اول... از دانشگاه ميشيگان امريكا براش دعوتنامه اومد كه بره اونجا دكترا بخونه... آمادهي رفتن شد... همه چيز آماده بود... اما درست لحظات آخر... درست لحظهي آخر... بنابه دلايلي، منصرف شد... همينجا موند... برهان خيلي بزرگه... برهان رو دوست دارم، بخاطر بعضي چيزا... وارد سال چهارم دبيرستان كه ميشدم بخاطر سطح علمی پایین معلمهام به پدرم فشار آوردم كه براي سال كنكور برم يه شهر ديگه توي يه استان ديگه... شهري كه مركز استان بود و سطح علميشون بالاتر بود... بابا حرفي نداشت... ولي نگرانم بود كه تنها برم يه شهر غريب... برهان اون موقع دبيرستان نمونه دولتي اهواز شاگرد اول بود، اما بخاطر اينكه من تنها نباشم اونجا رو بيخيال شد و گفت داداش نگران نباش، هر جا بري ميام باهات... اومد باهام... به یه استان دیگه... خيلي ازخودگذشتگي كرد... رفتيم و خوابگاهي شديم... توي يه شهر غريب... اما اولش يه چند وقتي خوابگاه رديف نشد و ما مجبور شديم بريم خونهي يكي از اقوام... اونچه ميخوام بنويسم مربوط به اون روزهاست... . . . حتي اگه بخوام نميتونم فراموش كنم... خونهي مردم... حس غربت... يك گوشه چمباتمه زدن... بي سر و صدا ... زياد غذا نميخورديم، كه يه وقت نگن پرخوريم... گاهي بدخلقي ميديديم...يه مورد يادمه برهان ميخواست صداي تلويزيون رو تنظيم كنه بهش تشر زدند كه دفعهي ديگه به تلويزيون دست نزن... آخ... چي از دستم بر مياومد براي برهان... بخاطر من آواره شده بود، حالا اينجوري... اونوقتها عابر بانك نبود، بابا بهشون سپرده بود كه هر وقت پول كم داشتيم بهمون بدن... اونها هم تعارف ميكردن... اما من نميتونستم ازشون پول بگيرم... به جايي رسيديم كه پولمون خيلي كم شده بود... نميدونستم چكار بايد بكنم... كم خرج ميكرديم... يه روز لبهي كفشم باز شد و دو تا از انگشتاي پام زدند بيرون... خيلي خجالت ميكشيدم... اما براي اينكه برهان احساس ناراحتي نكنه، زدم به رگ بيخيالي و خنده كنان راه ميرفتم، اما تو چشاش لرزشي رو احساس ميكردم كه عليرغم اينكه هيچي نميگفت اما دلم رو ميلرزوند... نگران داداشش بود كه از ديگران خجالت نكشه... اينو با همهي وجودم احساس ميكردم، وارد خونهشون كه شديم كفشها رو يه گوشه قايم كردم كه نفهمن... پول نداشتيم كه كفش بخريم... از قضا همون روز گفتن امروز براي تفريح با هم ميريم بيرون شهر... نميدونستيم چكار بايد بكنيم... يهو توي چشماي برهان برقي زد و با خوشحالي زيادي گفت: من كفشاتو درست ميكنم كه كسي نفهمه... توي خونهشون يه درفش بود، هموني كه باهاش كفشها رو ميدوزن... هموني كه نوكش شبيه قلاب ماهيگيريه كه نخ رو از اون طرف با خودش بكشه... رفت و از اين نخهاي مخصوص كفاشي خريد و با خوشحالي مشغول تعمير كفشها شد... من هم با علاقه تماشا ميكردم... خوبِ خوب يادمه... درفش رو از بيرون با فشار زياد وارد كفهي كفش ميكرد و از داخل نخ رو بهش قلاب ميكرد و با بيرون كشيدن درفش نخ رو هم بيرون ميآورد... يهو ديدم برهان آروم وايستاده... دست چپش توي كفش و دست راستش هم درفش... اما حركتي نميكرد... سعي كرد بخنده... آخ ... كوچولو... يه قطره اشك از گوشهي چشمش سرازير شد... نتونست پنهونش كنه... درفش فرورفته بود توي گوشت دست چپش و چون قلاب مانند بود، گير كرده بود و درنمياومد... هر كاري ميكردم بيشتر دردش مياومد و بيشتر خون مياومد... گاهي ميخنديد اما درد امانش رو ميبريد... دستش هم كه توي كفش مونده بود... آخرش با فشار خودش و در حالي كه قسمتي از گوشت دستش دراومد، درش آورد... خون بود و خون... سعي ميكرد بخنده... گريهم گرفت... رفتم براش چسب زخم و اين چيزا بخرم... تا برگشتم ، ديدم دستش رو با پارچهاي بسته و كار تعمير رو تموم كرده... اون روز رفتيم گردش... تلخترين تفريح زندگيم... بگذريم... الان برگشتهام اهواز... پشت ميزم نشستهام... منتظر يه نفر، كي؟... جالبه... همون فاميل... هموني كه يه ماه خونهشون بوديم... الان ديگه شرايط فرق كرده... الان ديگه با ما دوسته... برهان ديگه يه بچه نيست، من هم... الان ديگه بهش ميگن دكتر برهان... استاد دانشگاه، مايهي افتخار همهشون... همهمون... يه ساعت پيش زنگ زد گفت ميام دانشگاه پيشت، باهات كار دارم... نميدونم چرا از وقتي زنگ زده اين خاطرات اينجوري بهم همجوم آوردن... تا دقايقي ديگه ميرسه... نميخوام اين مطالب رو روي مانيتور ببينه... بنابراين تمومش ميكنم، با يه شعر... از دكتر برهان بيگزاده: امسال عيدها به که تحـــــويل می شوند
پينوشت۱: بخاطر بيت سوم و چهارم خيلي سر به سرش گذاشتم، گفتم لابد قابيل منم ديگه!... بندهي خدا هزار آيه و قرآن ميآورد كه نه بابا منظوري در كار نبوده...!! ...
|
|
+
یکشنبه 1 مهر13869:28 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|