تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم...
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم

... من اهواز رو دوست دارم... با همه‌ي عاشقانه‌هاش... با همه‌ي سختي‌هاش... با اين گرماي طاقت‌فرساش... اما من دوستش دارم... نمي‌دونم چرا... ولي خيلي صميميه... دلنشينه... به‌خصوص لب كارون... كه وقت دلتنگي‌ها، مهربونه و آروم... هر چند، به سختي گرماي اين ماه رو از سر عبور دادم... تا، كسي نبينه نمي‌تونه تصور بكنه...  به قول شاعر:

احساسِ سوختن، به تماشا نمی‌شود                            با من بسوز تا که بدانی چه می‌کشم

وقتي كه ساعت 2 بعد از ظهر مي‌خوام از محل كار برگردم خونه، اگه خوب نگاه كنم، رد لاستيك ماشين‌ها رو روي آسفالتی که از حرارت آفتاب نرم شده، مي‌تونم ببينم... يك‌بار هم كه حدود يك ساعت مجبور بودم مسيري رو پياده بيام، وقتي رسيدم خونه، ديدم كه مقداري از پاشنه‌ي كفشم ذوب شده بود... امّا... من دوستش دارم... عاشقانه‌ترین جای دنیا... بگذريم...

ايام دانشجويي خاطرات روزانه‌م رو توي يه سررسيد مي‌نوشتم... همه چيز با جزئيات... امروز يكي از دوستان قديمي زنگ زد... مراسم عقد دعوت شديم... بعضي خاطرات برام زنده شدند... همين باعث شد برم سري به اون سررسيدها بزنم... امروز اشك توي چشام حلقه زد... امروز دوباره حالم گرفته شد...*... سالها پيش بود، ايام دانشجويي... يه دوست داشتم... خيلي مرد بود... روح بزرگي داشت... گاهي مي‌اومد پيشم و اگه تنها بوديم برام درد دل مي‌كرد... من هم... همه‌جوره روي دوستيش حساب مي‌كردم... يادش به خير... يه بار بهم گفت كه يه دختر از همكلاسي‌هاش رو دوست داره... باورم نمي‌شد!...خيلي خوشحال شدم... از صميم قلب... البته آدم محكمي بود، حرف از زير زبونش درنمي‌اومد... اما براي من گفت... برام سخت بود كه ببينم پشت اون شخصيت محكم، يه دل كوچولو، يه دل عاشق هست... روزها ميگذشتند... يه شب اومد پيشم و گفت فردا مي‌خوام برم جلو و بهش بگم ... تا نيمه‌هاي شب تا نزديك صبح برنامه چيديم... نمي‌دونست چي بايد بگه... كلي راه‌هاي مختلف رو بررسي كرديم، كه چي بايد بگه... فرداي اون روز بي‌صبرانه منتظرش بودم كه بياد بگه چكار كرده... نيومد... رفتم اتاقشون... نيومده بود... تا آخر شب چند بار ديگه سر زدم... نيومد... فرداش اونقدر گشتم تا پیداش کردم... گفتم چكار كردي؟... گفت: چي رو؟... گفتم: دختره رو ديگه!... گفت: فراموشش كن!... – يعني چي؟ مگه باهاش صحبت نكردي؟... گفت: صحبت كردم، اما حرفها رو بهش نگفتم، براي هميشه هم فراموشش كن... ديگه در اين مورد صحبت نكنيم... خيلي قاطي كردم... نمي‌فهميدم چرا...
آخ... چه روح بزرگي داشت... ولش نمي‌كردم... برام گفت... درست قبل از اينكه بره سراغ دختره، يكي از دوستاش اومده بود پيشش و گفته بود باهات كار دارم... گفته بود مي‌خوام يه كاري برام بكني، من روي دوستي تو حساب مي‌كنم... گفته بود من مدتهاست به فكر يكي از دخترهاي همكلاسي هستم اما دل و جرأت ندارم برم جلو، مي‌خوام تو از طرف من بري و صحبت كني... اين هم با خوشحالي پرسيده بود حالا دختره كيه؟... – فلاني!...
مي‌تونيد حدس بزنيد كه كدوم دختر بوده... آره... رفته بود جلو... ، صحبت كرده بود... اما نه براي خودش... براي دوستش خواستگاري كرده بود... هنوزم كه هنوزه وقتي فكر مي‌كنم،‌ مي‌بينم  آدم بايد روحش خيلي بزرگ باشه كه بخاطر دوستش پا بذاره روي دل خودش... هيچ وقت نتونستم خودم رو جاي اون بذارم... چه روزهاي سختي بودند... بارها بخاطرش توي دلم گريه كردم... یادم میاد که توی چشاش می‌دیدم که داره زجر می‌کشه، اما هرگز چیزی نگفت...امروز كه خاطراتم رو مي‌خوندم دوباره ملتهب شدم... دوباره چشمام سرخ شد... ياد اون روزها افتادم... يادمه وقتي اون دختر رو مي‌ديد مسيرش رو عوض مي‌كرد... با خودش مبارزه كرد كه فراموشش كنه... البته دختره نهايتاً به اون پسر، دوستش جواب ردّ داد... اما چه فايده، ديگه نمي‌شد جلو رفت... اين دوست من مي‌گفت اگه فرضاً برم جلو و جواب مثبت هم بگيرم، اون يكي دوستم در موردم چي فكر مي‌كنه، چطور مي‌تونم توي صورتش نگاه كنم... شايد راست مي‌گفت... چقدر مرد بود... بعدها كه با هم درددل مي‌كرديم، مي‌گفت ديگه نمي‌تونم كسي رو دوست داشته باشم... سالها گذشت... همه‌ي دوستانم ازدواج كردند... اما اون، نه... تا اينكه ديروز بهم زنگ زد... همیشه از شنیدن صداش خوشحال میشم... گفت كه چهارشنبه همين هفته- نيمه شعبان- مراسم عقدمه... واااااااي... باورم نمي‌شد... اما باید یه سؤال ازش می‌پرسيدم. - دوستش داري؟... گفت آره... آرام شدم... مي‌دونم وقت ميگه آره،... يعني آره... ديروز تا حالا من و بانو خيلي خوشحاليم... هم گريه كرديم هم خنديديم... شايد اين آخرين باره كه اين خاطرات رو يادآوري مي‌كنم... الان فقط اين مهمّه... كه اون داره ازدواج ميكنه... و همسرش رو دوست داره... همين!

 

"مباركتون باشه، با همه‌ي وجود..."

احسان و مريم!

 

+ دوشنبه 5 شهریور138618:54  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com