تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم...
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم

میگم بانو... اینجوری هم بد نیست ها!... که گاهی به بهانه‌ی امتحان از هم دور باشیم... اینجوری دلمون بیشتر برای هم تنگ میشه... حداقل من قدر بانوی کوچولوی خودم رو بیشتر می‌دونم... داشتم فکر می‌کردم که فردا روز بانوی خوبمه... با خودم می‌گفتم از این راه دور چه هدیه‌ای می‌تونم بهش بدم که خوشحالش کنه... توی همین فکرها بودم که این شعر به دلم نازل شد... خودم خیلی ذوق کردم!... آخه شعرهای "مریم" دوقلو شدند!... بلافاصله خواستم بهت زنگ بزنم و برات بخونمش... یهو احساس خجالت بهم دست داد... باورت میشه بانو؟... انگار که روزای اوّله و با استرس و کلی خجالت، با لپهای سرخ شده و سر پایین بخوام برات شعر بخونم... تلفن رو قطع کردم... دیدم نمی‌تونم بخونمش.. برای همین ترجیح دادم بنویسمش... تازه! اگه هم بعداً ازم خواستی که بخونمش، نهایتاً با چشم بسته می‌خونم... نگی نگفتی ها!...
تقدیم به بانوی خوبم... کسی که نیمه‌ی ناتمام زندگیم رو برام پر کرد...:

ای سهـم من از عــــالم هســـتی مریم!

ای معنی عشق و شور و مستی مریم!

یک لحظه سکــوت بر جهان حاکم شد...

...آن لحظه که در دلم نشـــستی مریم!

 

الان... نشسته‌ام... تنهای تنها... سرم رو روی شونه‌ی تنهایی‌هام گذاشته‌ام... رفته‌ام تو فکر... منتظرم که زنگ بزنی... راستش دلم می‌خواد از تهِ تهِ دل بخندی و بگی که این شعر رو هم مثل بقیه شعرها دوست داری... اما ازت یه خواهش می‌کنم... اگه دوستش نداشتی بهم بگو... ناراحت نمی شم... باور کن... اما حداقل این رو بهم بگو... بهم بگو که یادت هست اون لحظه...  که فقط من بودم و تو و خدا... که انگار  همه‌ی عالم و کائنات... یه لحظه از حرکت ایستادند... برای این که ما معصومانه توی چشمهای هم نگاه کنیم... که عاشق بشیم... که " تا روز ابد عاشق و محرم باشیم..."...

روزت مبارک بانوی من...
روز همه‌ی مادرهای مهربون عالم هم مبارک باشه!

+ پنجشنبه 14 تیر138611:9  احسان بيگ‌زاده | 

بانو... بانوي خوب من... (خودت خوب مي‌دوني... اون‌هايي كه منو مي‌شناسن هم مي‌دونن كه من كسي رو كه خيلي دوست داشته باشم "كوچولو" صداش مي‌كنم) ...پس... بانوي كوچولوي من!... از وقتي اون حرف رو بهم گفتي، خيلي توي فكر فرو رفتم... دلم گرفت...خيلي... ...خيلي... ميگم بانو!... ... بيا يه كاري بكن... بيا و مثل هميشه باز بهم خوبي كن... بيا و حرفت رو پس بگير... بگو كه باهام شوخي كردي... چرا بهم گفتي: "داري بزرگ مي‌شي"؟...  مگه من چكار كرده‌م؟... من كه هنوز به رسم بچه‌ها "هفت‌تا" دوستت دارم... من... كه گنجشك‌ها، كنار جاده مي‌اومدن كنارم مي‌نشستند،... كه مي‌دونستند كاري‌شون ندارم... من كه :

" من آرزوي تيـــله‌بــازي دارم، امّا                      با بيست و يك* سال مي‌ماند مجالي؟"

... بانوي كوچولوي من... مگه من چه گناهي كرده‌م كه فكر كردي دارم بزرگ مي‌شم... هنوزم كه هنوزه وقتي شعرهايي كه برات گفته‌م رو با خودم مي‌خونم لپام گل مي‌اندازه و چشام سرخ ميشه... تو كه خوب مي‌دوني... پس چرا اينجوري بهم گفتي؟... خب من چكار بايد بكنم... لعنت به آدم بزرگا... لعنت به "چِك"... چِك مال آدم بزرگاست... يه برگه كاغذ... اما بوي كثيفي ميده... بوي چشم‌هاي خوني... بوي خشونت... امّا خودمونيم ها... اندازه‌ش خيلي عاليه... جون ميده باهاش هواپيماي كاغذي درست كنيم... كه خودش رو بسپاره به آغوش باد و پر بكشه...كه باهاش پرواز كنيم،بريم اون دوردورا... اما نميدونم چرا اين آدم بزرگا اصلاً  حرفهامون رو نمي‌فهمند... تازه! اصلاً هم بلد نيستند نقاشي كنند... وقتي روش نقاشي مي‌كنند فقط خط خطي مي‌كنند... اما من مي‌تونم روش يه گنجشك بكشم... يه گنجشك كه از بارون خيس شده و بايد براش دون بپاشي... تازه بايد يه خورشيد هم لابه لاي ابرها بكشم... كه سرما نخوره،كه گرمش بشه... اما اين آدم بزرگا نمي‌فهمند... اصلاً هم شوخي نمي‌كنند... حتي يه لبخند... خب من چكار كنم بانو... من بايد كمي بزرگ باشم...من هم بايد چك‌هاشون رو پاس كنم براشون... بايد ساعت‌ها به يه نقطه زُل بزنم و به فكر راه چاره باشم... بايد تا ديروقت دنبال پروژه و كار جانبي باشم... بايد پول دربيارم... اما بانو... بانوي كوچولوي من... بايد بدوني كه من واقعاً اينجوري نيستم... مي‌دوني چيه بانو؟... تو به اين چيزا فكر نكن...تو خودت رو ناراحت نكن... نمي‌خوام توي چشماي قشنگت دلهره و اشك ببينم... فقط مي‌خوام باور كني كه احسانت هنوز همونه... همونقدر ساده‌ي ساده‌ي ساده... مگه برات تعريف نكردم كه خريدار اسبمون چطور چشماش از تعجّب گِرد شده بود؟... وقتي كه هفت مورد ايرادات ماشين رو يكي به يكي براش گفتم... مي‌گفت اگه كسي ديگه بود هرگز اين ايرادات ريز رو نمي‌گفت و شايد خودم هم نمي‌فهميدم... ... ميگم اون غزلي رو كه اون اوايل برات گفتم... مي‌خواي يه بار ديگه با هم بخونيمش؟:

دلـــــم آنـــقَدَر ساده‌ي ساده است

كه انـــــگار يـــك روســتازاده است

گمــانــم كه دست تو در ماجـراست

كه اينـــــگونه در دام افتـــاده است

اگر با تو دستش به يك كاسه نيست

چـرا منتــظر بر لــب جــاده است؟!

تــو با زيـركي زمزمـــــــه مي‌كني:

ولــــي اتفـــّـــاقي نيفتــاده است!!

دلِ من... دلِ من...دلِ من، هنـــــوز

دلـــي ساده‌ي ساده‌ي ساده است 

بانوي خوبم...بيا باز به هم يه قول بديم... يه بار ديگه... كه حداقل من و تو آدم بزرگ نشيم...مثل اون‌موقع‌ها بچه بمونيم... كه دلمون كوچولو باشه... كه براي پژمرده شدن گل توي گلدون خونه‌مون گريه‌مون بگيره... بانوي خوب من... بهم نگو  "داري بزرگ مي‌شي"... در عوض بهت قول ميدم نه مثل يه بچه،مثل يك مرد چك‌هايي رو كه دادم، پاس كنم...

* اين بيت مربوط به غزلي است كه حوالي سال 80 سروده بودم، در سن بيست و يك سالگي...

پي‌نوشت: نميدونم چرا بچه‌ها از امتحان و درس خوششون نمياد... من هم!... اما چه كنم كه موقع امتحانات پايان ترمه... يه چند وقتي نيستم و ميرم تهران براي امتحانات... از اونجا سعي مي‌كنم اگه تونستم به اينجا سري بزنم... به بانو هم مي‌سپرم كه نظراتون رو روزانه تأييد كنه... اين ترم بخاطر همين دغدغه‌ها خيلي درس نخونده‌م...برام دعا كنيد...

+ یکشنبه 3 تیر13861:18  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com