![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
امروز يكي از دوستان قديمي بانو بهش زنگ زد و گفت كه: ميخوام بيام خونهتون... راستش كمي غيرمنتظره بود... وقتي اومد ديديم تنهاست، بدون همسر... بعد چند دقيقه بانو با چشم بهم اشارهاي كرد... مفهومش خيلي سخت نبود!... يعني يه بهانه جور كن و از خونه برو بيرون... تنهامون بذار!... (ميگم چرا توي اينجور مواقع، هر كاري ميكني بهانهاي پيدا نميشه؟...) كلّي عذرخواهي كردم و گفتم بايد برم بيرون!... لپتاپ رو برداشتم و اومدم بيرون... خدايا! ميگم اگه اين پارك قوري نبود من چكار بايد ميكردم؟ ... الان كه دارم اين سطرها رو مينويسم، لب كارون نشستهام پاهام رو دراز كردهام، نوت بوك روي پامه، دارم تايپ ميكنم... سمت چپ يه عروس و داماد در حال قدم زدن و فيلمبرداري هستند ... دارم خاطراتم رو مرور ميكنم... سلام كارون! سلام دوست قديمي من! ... چه هواي لطيفي... چه نسيم ملايمي(واژهي لطيف اصلاً نميتونه لطافت اين هوا رو به تصوير بكشه) بوي بارون مياد، بوي خاك بارونخوردهي نمدار... بوي خدا... بگذريم... چند لحظه صبر كنيد... دارم شمارهي خونه رو ميگيرم... ... ... هنوز دوست بانو اونجاست... جات خالي بانو! لب كارون هستم، پارك قوري... آره... داشتم ميگفتم... يه چيزي رو مطمئنم... اشك يه چيزي بيشتر از آب و نمك داره... "درد"... آره، درد اون چيزيه كه اشك رو از هر چيزي ديگه در عالم متمايز ميكنه... شما اگه گريه كرده باشيد، هر چقدر هم صورتتون رو آب بزنيد و بشوييد موفق نميشيد گريه كردنتون رو منكر بشيد... آزمايش كنيد...
عاشق شدن مـن و تو زير باران
قبلاً هم براتون گفته بودم... چقدر عاشقانهست اينجا، لب كارون... عاشقانهترين مكان براي قدم زدن دو نفر... من خوب حس ميكنم كه اين عروس و داماد الان چقدر احساس خوشبختي ميكنند...
|
|
+
جمعه 24 فروردین13861:49 احسان بيگزاده |
|
|
بهار، طرح لبخند خداست، كه صميمي و دلنشين در نگاه سبزهها و گلها حلول ميكند... ميگم بانو! عجب سفري بود... ماه عسل بعد سه سال... من و تو كه ماه عسل فرضش كرديم!... بذار ديگران بخندن... ما هم به روي طبيعت و گلها لبخند ميزنيم...خيلي خوب شد... اين قولي بود كه به امام رضا(ع) داده بوديم ... كه اولين سفرمون بريم پابوسشون... جداي سفرهاي كاريمون اين اولين بود... خدائيش بجز اون قسمت كه در برف و كولاك ارتفاعات بينالود گير كرديم... كه همهي دلهره ام اين بود كه با يه زن، تنها، توي اين بوران و برف چكار كنم؟...، بقيهش خيلي خوب بود... نه! اون هم خوب بود... وقتي دستهاي يخ زدهات رو به هم ميماليدي و بهشون "ها" ميكردي، نگاهم كردي، لبخند زدي و گفتي: تو ميتوني... ديگه مطمئن بودم ميتونم... آره اون هم خيلي خوب بود... همه چي خوب بود... چه خوب بود كه توي صحن حرم، با هم همه رو ياد كرديم و بجاشون يه زيارت خونديم، اونهايي كه اينجا بهمون سر ميزنن و اونهايي كه حضوري گفتند... اسمشون رو برديم تك تك، و دعا كرديم... ميگم عجب جائيه اين حرم امام رضا(ع)... امنترين جاي عالم... يادته بانو؟ وقتي بارون گرفت؟...نمنم بارون و لطافت هواي بهاري كه صورتمون رو، روبه بالا گرفتيم و يه نفس عميـــــــــــــــــــــــق كشيديم؟... انگار كه نفس زمان در سينه حبس شده بود و ما در قلب عالم نشسته بوديم... يادش به خير... در آينده نزديك از خاطرات ماه عسلمون بيشتر براتون مينويسم... "هسته گزينش" بانو، اجازه انتشار عكسها رو نميده ولي ظرف همين چند روزه چند تا عكس از خودم رو براتون ميذارم... فكر كنم ديگه اين از نظر بانو اشكالي نداشته باشه!... يا حق! |
|
+
چهارشنبه 15 فروردین138613:49 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|