![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
ميخواستم ديگه ننويسم... هيچوقت... ميخواستم وبلاگ رو براي هميشه فراموش كنم... بخاطر عموقاسم... ميشناسيدش، نه؟... لينكش همينجا هست... عمو قاسم اسم اينترنتياشه... اسم حقيقياش خيلي قشنگتره،... برهان!... راستش اين عموقاسم برادر كوچكترمه، از يك پدر و مادر... يكي از تكيه گاههاي بزرگ زندگيام... يه چيزي نوشته بود كه ميدونم براي من نوشته بود، خوب ميدونم... ميخواستم ديگه ننويسم به حرمتش، اما مينويسم، طوري كه حرمت حرفش رو هم نگه داشته باشم... ياد بچگيها، ياد همهي دعواهاي كودكانهي دو برادر به خير!... توي كتابم، اولين شعر كتاب رو به داداشم تقديم كردم... به برهان و صفايش.. همون رو دوباره مينويسم: ما بعد تو با شعر و غزل قهر شديم انگشتنماي مــردم شـــهر شديم با هر كه رسيــــد گفتـي و خنديدي ماييم كه در كام تو چون زهر شديم اون هم در جواب، اين رباعي رو برام نوشت: يك عــــمر در آســـمان ما بال زدي دل را به نشـــانه رفتي و خال زدي "با هــر كه رسيد گفتي و خنديدي" نوبت كه به ما رسيد اشغال زدي؟! خودمونيم ها... رباعي اون از رباعي من خيلي قشنگتره مگه نه؟ |
|
+
یکشنبه 20 اسفند138511:41 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|