![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
گاهي اوقات اتفاقاتي ميافته... كه بعد از مدتها روزمرّگي... كه انسانيت ته وجود آدم رسوب ميكنه.. كه يادمون ميره انسانيم...يه اتفاق... ممكنه كمي ما به خودمون بياره...آره! آبدارچي دانشكدهمون يه كارگر 89 روزهست… يه مرد… يه آدم خيلي خندون و سر حال كه اسباب شوخي و شادابي همهست….چند روز پيش رفتم سراغ آبدارخونهي دانشكده، سراغ جبّار… دلم گرفته بود گفتم كمي باهاش بخندم دلم باز شه… رفتم تو… - هيچوقت جبار رو اينطور نديده بودم- … سرش رو با دستاش گرفته بود و چشماش سرخ بود… گفتم چي شده جبّار؟… هيچي نگفت… بهش گفتم: مرد كه گريه نميكنه، چي شده؟… سرش رو بلند كرد، يه نگاهي كرد… خجالت كشيدم…(من نميدونم ما آدما چرا گاهي هر چي دلمون ميخواد به اين زبون لعنتي مياريم؟) … از خودم بدم اومد… ياد شعر سعدي عليهالرحمه افتادم: هيچي نگفت… قلبم گرفت…رفتم كنارش گفتم اگه نگي، از اينجا تكون نميخورم… بگو چي شده… آخ كه گريهي مرد چقدر سخته… گفت برو اتاقت الان برات چاي ميارم… گفتم حرفو عوض نكن… گفت: تا حالا شرمندهي زن و بچهت شدي؟… ساكت موندم…گفت: شده كه بايد كاري بكني ولي كاري از دستت برنياد؟… زنم به شدت مريضه… بس كه حالش بده ديگه صداش درنمياد… گفتم خُب برديش دكتر؟… گفت دست كردم توي جيبم ديدم فقط يه پانصدي و يه دويستي دارم. سه ماهه بهمون حقوق ندادهاند… چطور ببرمش… گفت: بچهها نشستهن بالاي سر مادرشون و من رو نگاه ميكنن… اون هم چشماشو ميبنده كه من خجالت نكشم… ديگه نميتونم توي صورتش نگاه كنم… بهش گفتهام فردا ميبرمت دكتر، هر جور شده… قلبم درد گرفت… نميتونستم خودم رو به جاش تصور كنم… آخ… پول زيادي همراهم نبود… گفتم صبر كن الان ميرم از بانك برات پول درميارم، گفت نه… الان ديگه دارم… گفتم از كجا؟ … گفت از جعفر قرض گرفتم… ميدوني چيه… بچه كه بوديم پدرم هميشه ميگفت طوري زندگي كنيد كه يه دوست، يه انسان، اگه به كمك نياز داشت به اولين كسي كه بگه، شما باشي، راحت ازت كمك بخواد… مرد بايد صورتش، قبل از دستش گشاده باشه… نميدونم چكار كرده بودم كه جبّار روش نشده بود به من بگه … (آفرين جعفر! از اون روز ديگه به جعفر به يه چشم ديگه نگاه ميكنم…) حتماً در وجودم نديده بود… از خودم خيلي متنفرم… هنوز خيلي حقيرم… مطمئنم به همين خاطر بود كه اون روز صبح باتري ماشينم خوابيده بود و من پياده اومدم سركار… كه حتي حق نداشته باشم بهش بگم بيا سوار شو بريم زنت رو برسونيم بيمارستان… امروز ياد يه داستان افتادم… پيامبر(ص) يه روز ميخواد بره سمت مسجد… يه بچه يتيم تا ميبيندشون خوشحال ميشه و ميدوه به سمتشون … شنيده بوده كه همه اين مرد رو رسولالله صدا ميكنند… ميگه اي رسولالله! ميشه بشيني كه من سوار دوشت بشم سواري بكنم؟… پيامبر لبخندي ميزنه و ميگه… البته! … و ميشينه… و اون بچه سواري ميكنه خوشحال خوشحال… و پيامبري… چهار دست و پا توي كوچه، بچهاي رو سواري ميده… فكرش رو بكن… واي…چه روح قشنگي… ميگم… اگه بچهاي توي خيابون ازم بخواد كه بشينم و روي دوشم سواريش بدم… چقدر وجودشو دارم كه اولين فكرم اين نباشه كه شلوارم خاكي ميشه؟… ها؟ ما – خودم رو ميگم- هنوز خيلي حقيريم، كه گاهي اگه كسي چيزي ازمون ميخواد به همون پيامبر قسم ميخوريم كه نداريم، كه ما هم گرفتاريم…… آره… گرفتاريم… اما گرفتار حقارت روح… كه به حقارت پول دربياريم و به حقارت كوفت كنيم… پينوشت: در اعتراض به اينكه هر چي شعر مينويسم كسي نميگه خوب بود يا بد، شعر ننوشتم… بابا! من نويسنده نيستم، خير سرم شاعرم…:دي |
|
+
جمعه 8 دی13854:55 احسان بيگزاده |
|
|
سلام!
واي... چه هيجان انگيز! "آبجی سپیده"ما رو به بازي شب يلدا دعوت كرده... اولش نميدونستيم بازيش چطوريه... از "یه زن" پرسيديم... فهميديم!... هر كسي بايد ۵ تا اعتراف بنويسه... مربوط به يكسال گذشته... انگار كه رفتهاي پيش پدر مقدس! و زانو زدهاي و دستهات رو در هم گره زدهاي و سرت پايينه... بعد هي آب دهنت رو قورت ميدي و ميگي پدر مقدس!... من ميخوام اعتراف كنم! :دي بعدش در پايان بايد ۵ نفر ديگه رو به بازي دعوت كني... از آبجي سپيده ممنونيم كه قابل دونستند و ما رو هم بازي دادند!... قبل از هر چيز بايد بگم كه من و بانو ديشب در خصوص اعترافات، مذاكرات رسمي داشتيم! قرار شد كه هر كي جداگانه اعتراف كنه!... بيچاره بانو!... آخه من كه ميدونم... يعني ايمان دارم... كه در تمام طول زندگيش حتي يه لحظه... كاري نكرده كه بعدش بخواد با سرافكندگي اعتراف كنه... ديشب تا صبح نشسته بود و فكر ميكرد چي بايد بنويسه... اما من... راحت خوابيدم، چون موارد اعتراف آماده بود!!! :دي راستي! از بانو ميخوام به لحاظ موارد امنيتي، گوشهاشو (ببخشيد، چشماشو!) ببنده ... :دي ۱- اعتراف ميكنم من از ماهي خيلي بدم مياد! ميدونيد كه بانو اهوازيه و اهوازيا هم عاشق ماهي... هر وقت هم كه ماهي درست ميكنه، براي اينكه متوجه نشه، با علاقه! لقمه ميگيرم وميگم به به! (اه اه!)... و با اشتياق قورتش ميدم!! البته اين اواخر بانو فهميده و كمتر ماهي درست ميكنه! خودش متوجه نيست ولي هر وقت ميريم بازار از سمت پل پنجم كارون ميرم كه حداكثر فاصله رو با راستهي ماهي فروشا داشته باشيم، اينجوري بانو يادش نميافته و هوس خوردن ماهي به سرش نميزنه!!!( با اين اعتراف خودمو بدبخت كردم!!) ۲- اعتراف ميكنم كه بعضي وقتا كه خودم تنها، بدون بانو، توي جادهها رانندگي ميكنم، عليرغم تأكيدات فراوانِ بانو مبني بر اينكه آروم رانندگي كنم، گاهي حتي با سرعت ¤¤¤ کیلومتر در ساعت هم رانندگي كردهام! که حدود دو برابر سرعت پیشنهادی بانو بوده است!( بنا به دلايل امنيتي از ذكر اعداد فوق خودداري مي گردد!) ۳- اعتراف ميكنم يه بار كه پشت سر يه كاميون از سرعت كمش كلافه شده بودم، سبقت غيرمجاز گرفتم، بعدش ديدم كه واي... پليـــــــــس... همينجوري داره بر و بر نيگام ميكنه... خودم محترمانه زدم كنار!... با لب و لچهي آويزون مدارك رو برداشتم و رفتم به سمتشون... همينجوري كه مداركم رو بررسي ميكرد گفت ميدوني جريمهت چقدره؟ گفتم: نه... نگاهي كرد و ... گفت من شما رو نميشناسم؟... گفتم نميدونم... شايد تلويزيون ديده باشي... گفت آره!!! شما مجري برنامهي سيماي خانواده هستين!!! پیاده شد و کلی روبوسی کردیم... بعد گفت آقاي بيگزاده آخه اين چه وضع رانندگيه... حداقل نگاه كن ببين پليس هست يا نه بعد سبقت بگير!!! بعد هم گغت دیگه از این کارا نکنین... به سلامت... آره! قصر در رفتم! ۴- اعتراف ميكنم كه من يه وبلاگ ديگه غير از اين دارم كه شماها ازش خبر ندارين!... البته نگران نشين... اون يكي وبلاگم، يه وبلاگ گروهيه كه مخصوص همكلاسيهامه و توش از درس و استاد و دعوا با دانشگاه و ارتباط بين دانشجوها مينويسيم... و البته اعتراف ميكنم كه اونها از اين وبلاگم خبر دارند هر چند اينجا چيزي نمينويسند، اما شماها خبر نداشتيد...راستش اينجا يه الاچيق دنج و خصوصيه كه با شماها توش راحتيم و با هم درد دل ميكنيم. ولي اونجا تقريباً رسميه و من اونجا خيلي راحت نيستم... پيدا كردنش كاري نداره ... يه جستجوي ساده...! ۵- اعتراف ميكنم كه ابراز احساسات يه شاعر كمي غير عاديه و گاهي ممكنه بخاطر يه چيزي كه از نظر ديگران خيلي سادهست، كلي شور و هيجان پيدا كنم و البته اين ابراز احساسات با صداي بلند همراهه و باز هم البته، ديدن بانو در حالي كه بال بال ميزنه تا يه جوري صدامو بيارم پايين و باعث آبروريزي توي در و همسايه نشم در نوع خودش ديدنيه...! بيچاره بانو... من نميدونم چطوري تونسته نزديك سه سال منو تحمل كنه! راستش به مريم گفتم نيازي نيست كه به ذهنش فشار بياره، من كه ميشناسمش... ميدونم... هیچ چیز نگفته ای توی زندگیش نداره... اما کسانی که برای بازی شب یلدا دعوت می کنم: اول "نورمراد" عزیز که شاعر است و تهیه کننده ی برنامه ی با جوانان که مدتی مجری برنامه اش بودم... دوم "مهدی معارف"عزیز که هر وقت زنگ میزنم همراهش در دسترس نمی باشد! سوم "بهار خانم"که با قلم عشق می نویسه... چهارم "آقا رضای مشتاق"که مشتاق شنیدن اعترافات یلدایی ایشون هم هستیم و پنجم "هیلدا خانم"که آبجی سپیده هم دعوتشون کرده ولی هنوز از اعتراف خبری نیست که نیست... راستش این روزا ایام امتحاناتم هستش ولی نمی شد دعوت آبجی سپیده رو رد کنیم... ممنون بابت همه ی مهربونی هاتون... به زودی هم آپ خواهیم کرد... یا حق! |
|
+
یکشنبه 3 دی138510:37 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|