تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم...
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم

اين هفته، هفته‌ي سختي بود، خيلي... من و بانو خيلي بهمون سخت گذشت... بارها اشك توي چشماي قشنگ بانو جمع شد... من كه مي‌دونم به چي فكر مي‌كرد... اون هم ‌مي‌دونست من به چي فكر مي‌كنم...

 چند بار هم اومد بهم گفت، گفت كه ديگه نمي‌ذارم تنهايي توي اين جاده‌ها راه بيفتي... يا هر دو، يا، نرو... بهش گفتم، بانو! اتفاق كه براي همه نمي‌افته، تا خدا چي بخواد...گفت:‌ نه، هر اتفاقي بيفته بذار براي دو تامون بيفته... آخرش هم اشك توي چشماش حلقه زد و گفت: اگه زبونم لال، زبونم لال تو نباشي من توي اين دنياي غريب، تنها چكار كنم؟... گفت: شما مردا خيلي نامرديد كه سرتون رو مي‌اندازيد پايين و بي‌خيال مي‌زنيد به دل جاده‌ها،... غصه‌ها و تنهايي‌ها و گريه‌ها مي‌مونه براي زنها... مگه قولت يادت رفته؟...

( بانو... بانوي خوب من... مگه ميشه قول‌مون رو فراموش كنم؟...ها؟)

اين هفته خيلي دلم گرفت... اين هفته خيلي به مرگ فكر كردم... خيلي... به روزهاي پس از من، به بانويي كه با اون دل كوچيكش تنهاي تنها برام گريه كنه،... يه گوشه كز كنه و من نباشم كه سر تنهايي‌هاش رو  روي سينه‌م بذارم... چطور بيام دلداريش بدم؟... براي خودم ناراحت نبودم... حتي اون لحظه كه راننده‌ي اسكانيا خوابش برده بود و شاخ به شاخ توي صورتم مي‌اومد و من كه حنجره‌ي بوق ماشينم پاره مي‌شد ولي چُرت اون راننده نه... كه از جاده منحرف شدم... كه توي خشونت سنگلاخها سرانجام متوقف شدم... كه بهانه‌ي نشستنم كنار جاده جور شده بود... براي خودم ناراحت نبودم... همه‌ش بانو ميومد جلوي چشمم... قولي كه به هم داده بوديم... كه هيچكي اون يكي رو تنها نذاره توي اين دنياي غريبي‌ها... كه نزنيم زير قول‌مون... كه اگه قرار شد روزي بريم از اين دنيا، با هم بريم، دستامون تو دست هم...

بانو،... بانوي نازنين من... تو كه رنج با من بودن رو با همه‌ي وجودت به جون خريدي... تو كه هر هفت‌سين  سفره‌ي زندگي‌ات با من، سختي بود و سختي و سختي... تو كه وقتي سايه‌ي تاريك مرگ، شاخ به شاخ توي صورتم مي‌اومد، ياد نگاه مهربون و گرمت،  فرمون رو توي دستم چرخوند... مي‌دوني كه قولم از يادم نرفته... اما مي‌دوني كه ناگزيرم... بده دستاتو به دستم... بذار زُل بزنم توي چشماي قشنگت بانو، بذار يك‌بار ديگه  "... چشم تو را سير ببينم..." ...

ميگم بانو! ... وقتي كنارم هستي از هيچ چيز هراسي ندارم، حتي مرگي كه بياد و هر دومون رو با هم ببره به سفر، به سفرهاي دورادور...

 

 

                       بايد كه شبيه سنگ محــكم باشيم

 

                       تا مثل هميشه هر دو با هم باشيم

 

                       با گريه شبي قول به هم مي‌داديم

 

                       تا روز ابــد عاشـــق و مَحرم باشيم

 

 

پي‌نوشت: امروز عصر باز پا مي‌ذارم در ركاب سفر، اما همراه با بانو... آره... غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت...

سفر، كاسه‌اي آب و رفتن،...سفر، ناگزيرم،‌دعا كن...

 

+ چهارشنبه 15 آذر13851:18  احسان بيگ‌زاده | 

ديروز، باز هم تنهاي تنها توي اين جاده‌هاي بي‌انتها به راه افتادم... بدون بانو...

آره... تنهاي تنها... نميدونم چرا مناظر دلنشين اطراف جاده رو نمي‌ديدم...ديروز اصلاً تصميم نداشتم بزنم كنار و سرمست بشم، از بوي خاك بارون خورده‌ي نمدار...از ديدن گنجشك كوچيكي كه مي‌نشست و مي‌پريد... از ديدن جوونه‌هاي سبز قشنگي كه بي‌موقع، در پاييز كنار جاده، هوس روييدن داشتند، از ديدن... فقط مي‌خواستم زودتر به يه جايي برسم، تخته‌گاز... چه زود يادم رفته بود... بانو رو كه با چشمهاي نمدار، با نگاه ملتمسانه ازم مي‌خواست كه يواش برم، كه سلامت برسم... آره... فقط داشتم مي‌رفتم...

( من چقدر Yanni رو دوست دارم،‌... بخصوص كاست آكروپوليس رو... بخصوص اگه دلم گرفته باشه... بخصوص...)

 

يه جايي اون طرف مهران، نزديك تنگ زعفرانيه، مي‌خواستم از يه پيكان سبقت بگيرم... داستان من از اونجا شروع شد...

به اينش فكر نكرده بودم...اومدم كه رد بشم دو سه  كاميون بزرگ از روبرو مي‌اومدند، مجبور شدم سرعتم رو كم كنم و پشت سرش بمونم... ناخودآگاه نگاهم به اين خودروي سالخورده‌ي پير افتاد، به سرنشيناش، به دو تا پسر كوچيك با پدر و مادرشون...

بخصوص به پسر كوچيكتره كه كاپشن قرمز تنش بود...

ما گاهي گناه‌‌هاي بزرگي مي‌كنيم...كه اگه بدونيم نبايد هيچ وقت خودمون رو ببخشيم... كه پا ميذاريم روي يه قلب كوچيك و رد مي‌شيم...

جلو كه باز شد رفتم كه سبقت بگيرم... داشتم عبور مي‌كردم......... كه.....، قلبم درد گرفت،.... پاهام كم آوردند،...موندم...

 پسره داشت با همه‌ي وجودش به صندلي باباش با مشت مي‌كوبيد، فرياد مي‌زد: برو بابا، تندتر برو... و باباي بيچاره كه همه‌ي تلاشش رو مي‌كرد ولي نمي‌تونست،... انگار صدای نازکش توي گوشم بود كه فريـــــــــــــــــــــــــاد ميزد... تندتر برو نذار رد بشه برو... موندم پشت سرش... فرياد هوووووووراااا....انگار همه‌ي اينها رو مي‌شنيدم...واي چه جشن شادمانه‌اي، من هم شريكشون بودم... از دور...... چند بار گارد سبقت گرفتم ولي عقب موندم... چه پيروزي غرورآفريني! هوووووووراااا! .......پسري كه پيروزمندانه با چشماني پر از برق شادي، پدر رو به ادامه‌ي مبارزه تشويق مي‌كرد... دلم براي باباشون گرفت خيلي... كه تلاش مي‌كرد پيش پسرش سربلند باشه...

نذاشتم غرورش بشكنه... اما نتونستم ببينم كه توي آينه نگام ميكنه... كه ميدونه...

زدم كنار...

 

سلام بانو! بدون تو نشستم پيش سبزه‌هاي كنار جاده... جات چقدر خالي بود، ديروز آفتاب رو وقت غروب بدرقه كردم... نشسته، كنار جاده،‌ انگار بودي ولي نبودي... ياد اون رباعي قديمي‌ام افتادم...چند تا گنجشك اومده بودند نزديكم، خيلي نزديك... كه بدونم نمي‌ترسن... دونستم...

 

                    يك منـظره‌ي غروب، يك جاده‌ي دور

 

                    يك رهــگذر ِخسـته‌ي در حال عبــور

 

                    يك مرد، ولي دو سايه نزديك به هم

 

                    ..................................................

 

اما يادم خواهد موند كه شايد هزار بار دلهايي رو شكونده‌ام و ندونسته‌ام... شايد، توي رستوراني... بچه‌اي از پشت پنجره بينيش رو به شيشه چسبونده و دستاش رو سايه‌بون صورتش و با حسرت به دهانم نگاه كرده... شايد گناهي ديگر...

 

+ شنبه 4 آذر138520:3  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com