![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
ميگم بانو!
چقدر روزها زود ميگذرند، مگه نه بانو؟ ما چرا اينقدر زود دچار روزمرّگي ميشيم ها؟... انگار نه انگار همين ديروز بود، همين ديروز... يادته بانو؟ با دلهره، (دلهره، دلهره، چقدر دلهره توي دلامون بود كه بتونيم همديگه رو ببينيم، كه فرصتي بشه بياي پيشم، كه زُل بزنم توي چشمات و سير نشم هرگز... وقتي از دور مياومدي يادته؟... خندههات كه پهنهي صورتت رو ميپوشوند و چشمات كه توي قشنگيشون غرق ميشدم... نميدونم چقدر ميگذشت كه به خودمون مياومديم و ميديديم چيزي به اسم زمان گذشته... راستي بانو! ميشد اون لحظات رو با ساعت اندازه گرفت؟ پس چرا، چرا خيلي زود، دير ميشد؟ يادته كه صبح يه روز بهاري اومدم، اومدي... فقط چند لحظه، به خدا فقط چند لحظه توي سبز آبي چشات غرق شده بودم كه شب از راه رسيد ... و تو كه بايد ميرفتي تا هزار سال ديگه كه دوباره ببينمت، يادته بانو؟ يادته رفتيم پارك قوري... لب كارون... كه بارون گرفت كه زير بارون ساعتها قدم زديم صورتمون رو به بالا، ميخنديديم، خيس خيس، عاشق... صداي اون بارون يادته بانو؟ من هنوز خوب يادمه... صداش با همهي بارونهاي ديگه فرق داشت... چه ريتمي داشت، موسيقي باران، يادته موسيقي اون بارون؟... يادته روي اون نيمكت خيس نشستيم و قطرهها كنارمون ميرقصيدن؟ ها يادته بانو؟ بارون عين حرير روي سرمون بود... ميگم بانو! حتماً يادته چي گفتي! كه در جوابت گفتم اين هم عروسيه... يه عروسي دو نفره ... عروسي بارون... شعري كه اونجا همونطوري در حال قدم زدن گفتم يادته بانو؟ : موسيقي و رقص بينظير باران آري! مــــن و تـو زير حــرير باران آن روز چــقدر سبـز و رؤيايي بود عاشـق شدن من و تو زير باران! يادته بانو؟ كه چشماي قشنگت روشنتر شد؟ كه گفتي انگار اين شعر رو براي قديما گفتي نه الان؟... كه گفتي چرا نوشتي "آن روز ..."؟ اونموقع نتونستم دليلي بيارم...اما الان ميگم بانو! ناراحت نشيم از اينكه اينو بگم باشه؟ كه الان زير يه سقفيم و فاصلهي خونهمون فقط ۵ دقيقهست تا اون نيمكت، با پاي پياده... اصلاً يادم نبود كه ما نزديكيهاي پارك قوري خونه گرفتهايم... نزديك كارون... ميگم بانو بيا كنار پنجره، ميبيني؟ داره بارون ميباره بانو ... شال و كلاه نكن، بيا همونجوري بريم... همونجا... ميخوام دوباره صورتمونو رو به آسمون بگيريم و راه بريم... ميخوام خيس خيس بشيم... ميخوام حرير بارون رو با هم لمس كنيم، ميخوام دوباره توي چشاي قشنگت غرق بشم ... ميخوام بريم عروسي بارون ... پاشو بانو! باشه باشه ... كامپيوتر رو خاموش ميكنم... بريم... دلم دوباره خيلي برات تنگ شده ... |
|
+
یکشنبه 21 آبان138519:46 احسان بيگزاده |
|
|
چقدر نگفتنيها از گفتنيها بيشترند... آره... مسئله مهم عالم كائنات همينه... بودن يا نبودن، مسئله همينه...
اما تو... تو كه بودن يا نبودنت دنياي من رو به هم ميريزه...
باران و تگرگ را به چشـــمم ديدم
افتادن بـرگ را به چشـــــمم ديدم
در واهمــــهي نبــودن و بــودنِ تو
من هيبت مرگ را به چشمم ديدم
|
|
+
پنجشنبه 11 آبان138512:17 احسان بيگزاده |
|
|
بعضی از ما انسانها، چه روحهاي حقيري داريم... كسي كه مترسك رو آفريد، روحش از معنويت مترسك فراتر نميرفته، كه همه چيز رو براي خودش ميخواسته، قلبهاي پوشالي...
اما مترسك، موجود حقيري كه وجود داره ولي وجود نداره. اين رو كلاغها هم بعد از مدتي ميفهمند. *** خيلي وقته با هيچ پسر بچهاي كنار خيابون روي سنگفرش پيادهرو دوست نشدهام، ما مثل مترسکیم... ديديم گرسنهاند، درهـم نشديم افتاد كلاه غيرت و خـــم نشديم بر شانهي ما كلاغها ميرقصند ما مثل مترســكيم، آدم نشديم آذر ماه ۱۳۸۰ |
|
+
پنجشنبه 4 آبان13851:36 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|