تبليغاتX
من با تو غزل مي‌آفرينم...
شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيه‌خوان دل ديوانه‌ي خويشم

يادش به خير!‌ خوابگاه، ... سرزمين دوستي‌هاي بي‌ريا. چقدر زود به هم خو مي‌كرديم، مثل برادر، سنگ صبور رازهاي سربه مُهر... امروز چشمام رو بستم... دلم رو سپردم به دست نسيم ياد گذشته‌هاي نه چندان دور. پرواز كردم به سرزمين غبارگرفته‌ي خاطرات... دستم رو سايبون چشمام كردم و به افق‌هاي دور ِ دوستي‌هامون خيره شدم. انگار قرنها گذشته... چقدر تلخه كه  روزمرّگي و فراموشي سايه بندازه بر پهنه‌ي يادهاي جاويدان. امروز دوباره برگشتم... دوباره. مگه ميشه "بهجو" رو فراموش كرد؟ ها؟ اون روزي كه از در اومد تو و خيره، زل زد توي چشامو دو قطره‌ي درشت اشك از چشاش سرازير شد و خودش رو انداخت توي بغلم؟... نيم ساعت يا بيشتر بود كه توي بغلم زار زار گريه كرد كه شونه‌م خيس شده بود و شونه‌ي اون ... مي‌گفت دختره رفته با يكي ديگه عقد كرده. همون دختري كه بهش قول‌ها داده بود، هموني كه همه،‌حتي استادهامون داستان بينشون رو مي‌دونستند... امروز دوباره گوشهام سرخ شد، دوباره رگ گردنم متورم شد، دوباره  از جام بلند شدم كه قيد همه‌ي كلاسهام رو بزنم و از صبح تا عصر وايسم دم در دانشگاه تا ببينم از مادرش زاييده شده كه رفيقم رو قال بذاره و بعد جرأت كنه پاشو توي دانشگاه بذاره، خودش و شوهرش؟... آره،‌"بهجو" رفت... رفت كانادا. ديگه هيچوقت نديدمش. اما قبل از اينكه بره همه‌ي نامه‌ها و كارت‌پستال‌هايي  كه دختره بهش داده بود رو به من داد كه بندازمشون توي آتيش، بسوزونمشون. هيچ وقت يادم نميره اون كارت‌پستالي رو كه عكس يه گنجشك روي يه شاخه روش بود... هموني كه "بهجو"‌ پريد و از توي شعله‌هاي آتش آوردش بيرون. اما به درد گريه كرد و دوباره دادش به دستم... امروز رفتم سراغ كتاب "سيگنال‌ها و سيستم‌ها" و اون كارت‌پستال نيم‌سوخته رو از لاي اوراق غريبش بيرون آوردم... هنوز بوي التهاب ميداد، بوي دست‌هاي سوخته‌ي "بهجو"...

من در سراسر زندگيم فقط يه شعر نيمايي گفتم. هموني كه اون جا بالاي سر آتش و كارت‌پستالهاي سوخته به قلبم نازل شد...هموني كه وقتي توي شب شعر توي آمفي‌تئاتر شهداي دانشگاه خوندمش چند نفر گريه كردند، هموني كه ازش يه نماهنگ ساخته شد و چندين بار از شبكه تهران پخش شد، هموني كه هنوز هم كه هنوزه خيلي‌ها منو با اون شعر مي‌شناسند، هموني كه از همه‌ي شعرهام بيشتر دوستش دارم...

 

                                "كارت پستال"

 

كارت پستالي قديمي

 

"دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد"

 

جمله‌اي بي‌روح و بي‌حس بود

 

با غباري از فراموشي ايام

 

يادگار لحظه‌ي طوفاني ديدار

 

گرچه از آن جمله ديگر موج‌هاي عشق او طغيان نمي‌كرد

 

مانده بودم

 

        سخت حيران و پريشان

 

                           هيچ راه ديگري باقي نبود

 

آتشي افروخته در پيش رويم بود

 

سايه‌ها لرزان و مبهم رقص مي‌كردند بر ديوار

 

لحظه‌اي ترديد... اما نه!

 

                     كارت‌پستالي در آتش، باورت مي‌شد؟

 

دوستت دارم فرامو ... باقيش مي‌سوخت

 

دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود

 

دوستت دا ... آي آتش صبر كن

 

اين تمام هستي من بود روزي

 

                    شاهدي بر قطره قطره اشكهايم

 

                                      شاهدي بر عشق پاكم آي آتش...

 

اما بعد...

 

دو ... و ديگر هيچ

 

دود شد هر آنچه بود از خاطراتش...

 

***

 

باز هم من بودم و اين روح دردآلود

 

بر نگاه غربت‌‌آلودم نديدن حكم‌فرما بود

 

باد بود و خاطراتي اين‌چنين بر باد رفته

 

آسمان خاكستري بود

 

آري

 

دود شد هر آنچه بود از خاطراتش

 

بغض سنگينم شكست آخر

 

                              راه خوبي بود

 

                                             آب بر آتش.

 

+ شنبه 29 مهر13852:41  احسان بيگ‌زاده | 
اينجا كارون است. مهد عشق‌بازي عالم!اهواز، اهواز، لب كارون . . .   نميدونم تا حالا اومديد اهواز يا نه. ولي با اطمينان ميگم، عاشقانه‌ترين نقطه‌ي دنيا براي قدم زدنِ دو نفر، لب كارونه. غروب آفتاب در امتداد كارون با اون رنگهاي زرد و نارنجي و ارغواني روحت رو از زمين جدا ميكنه، انگار از سطح دور ميشي و در رؤياها شناور ميشي. كافيه دستات رو باز كني و بال بگيري به پرواز. با نسيمي كه نوازش ميكنه پلكهاتو، در ميان تلاطم مرغهاي دريايي گم ميشي... اگه يه وقتي اومدي لب كارون ديدي يكي كفشهاشو درآورده و پاهاش رو به لطافت سيال امواج لب كارون سپرده، اون يك نفر بهت خوشآمد ميگه و دست محبتت رو به گرمي مي‌فشاره، اون هميشه منم...

با تو بـــودم، هـــوا بهــــــاري بود

بر لبانت ســـــكوت جــــــاري بود

با تو از شــــــور عشــق مي‌گفتم

چهـــچه بلبـــــــل و قـــــناري بود

سر خوش از عشق ِ پاك هم بوديم

قلــب‌هامان ز كيـــــــنه عاري بود

من در آغــــــاز ِ يك ســــــفر بودم

باز هنــــــگام بي‌قـــــــــراري بود

عاقـــــــبت رفتـــــــم و فقط از تو

يك گـُــل ســــــــرخ يادگــاري بود

بعد از آن روز، هيــــــچ ميــــــداني

زخـــم ِ دوري چقـــــدر كاري بود؟

..........

ياد چشـــمان سبز ِ ... يادم رفت!

بيــــــن مـا بحــــث رازداري بود!!

                                                                                       تابستان۱۳۸۰

هيچ آدابي و ترتيبــــــي مجــوي

هر چه ميخواهد دل تنگت بگوي...

+ دوشنبه 24 مهر13858:55  احسان بيگ‌زاده | 
يه جايي داشتم اشعاري از "بولس سلامه" ميخوندم شاعر و نويسنده‌ي مسيحي. او در مقدمه  يكي از كتب اشعار خود مى‏نويسد: اگر سؤال كنند چرا در مورد على شعر سرودى با آنكه تو مسيحى هستى؟ در جواب مى‏گويم: هر يك از ابيات كتاب جواب سؤال توست و هر كدام بيانگر فضلى از فضايل اوست. على مردى است كه همه مسلمين او را به عظمت‏ياد مى‏كنند، و مسيحى‏ها هم او را به بزرگى و زهد و تقوى ياد مى‏كنند و احاديث او را در مجالس خود ذكر مى‏كنند. و من در روى زمين كسى را در مقابل غم و اندوه و ستم ستمگران، با صبرتر از على نيافتم، كل زندگى اين مرد مشوّب به غصه‏هاى متعدد بود، على عليه السلام از آن روزى كه چشم خود را در كعبه باز كرد. تا وقتى كه چشمش را در مسجد بست، درگير با مشكلات و مصائب بود و ...، ولى در برابر همه آنها صبر كرد.

بعد مى نويسد: اگر شيعه بودن عبارت است از حب اهل بيت نبى من شيعه هستم، سپس خطاب به حضرت على عليه السلام مى‏گويد: شعر من در ساحل بيكران تو يك سنگريزه است، اما اين سنگ به خون حسين آغشته شده است پس اين هديه ناقابل را به خاطر امام حسين عليه السلام از من قبول كن.

از من هم قبول كن...

                       مردان قبيـــله از ســـحر مي‌گريند

                       اطفال غـــــــريب و دربدر مي‌گريند

                       از اول صبـــح، كودكان معــــــصوم

                       با كاسه‌ي شير، پشت در مي‌گريند

يا حق!

+ چهارشنبه 19 مهر138510:43  احسان بيگ‌زاده | 
باورم نشد، گفتند "عمران صلاحي" رفت. مگه ميشه؟ عمران صلاحي؟...آره ، رفت. با خاك هم‌آغوش شد. آسمون دلم ابري شد. توي دلم بارون گرفت. چقدر مهربون بود و براش تفاوت سني باعث تمايزش از ما نميشد.‌چقدر جاش خاليه... الان مي‌فهمم چرا اين شعر رو سروده بود:

مادرم روي ســـــرم قـرآن گرفت

آيه‌ها در پيش چشمم جان گرفت

ابــرها از چــهارسو گرد آمـــــدند

رفتـــم و پشت سرم باران گرفت 

يادش از دلهامون نميره. ديروز ياد يكي از شعرهام افتادم. . از بچگي‌هام تصوير خورشيد در حال غروب كه هنوز نصفش توي افق ديده ميشه و جاده‌اي كه پيچان به سمت عمق اين غروب ميره و تصوير مردي كه توی جاده به سمت انتهاي افق ميره و سايه‌ي بلندش در امتداد تصوير جاريه برام خيلي دوست‌داشتني بود. زندگيم رو باهاش تصوير كردم. تصويري از يك تابلوي نقاشي ناتمام. به‌همين خاطر شعر رو ناتموم تموم كردم. تقديم به شما:

          يك منظره‌ي غروب، يك جاده‌ي دور

          يك رهگذر خستـــــه‌ي در حال عبور

          يك مرد، ولي دو سايه نزديك به هم

          . . .

اين شعر مصرع چهارم هم داره ولي همينجوري توي كتابم چاپ شد. بنابراين همينجوري براتون نوشتمش. آنچه ميخواهد دل تنگتون، بنويسيد. همه رو با گوش دلم مي‌شنوم.
يا حق!

 

+ یکشنبه 16 مهر138517:51  احسان بيگ‌زاده | 
يادمان باشد. شعر، عصاره‌ي قلب محزون شاعر است. و شاعر، سراينده‌ي دردهاي تاريخ.
به قول حضرت حافظ:

كي شعر تَر انگيزد، خاطر كه حــزين باشد

يك نكته در اين معني گفتيم و همين باشد

داستان مرا مي‌دانم كه مي‌دانيد. فقط اينك از زاويه‌اي ديگر و با زباني ديگر به آن نگريسته‌ام. بنگريد:

                         از حسّ سكوت و مرگ لبريز شــدم

                    چون برگِ اســير ِ فصـل پاييـز شدم

                    يك آن، تو به ذهنم آمدي گفتي: نه!

                    برگشـتم و با مـرگ گلاويــز شـــدم

براي حرف حرف يك شعر تلاطمي در دل شاعر برپا مي‌شود. به كلامي مزّينش كنيد دوستان! يا حق!

+ چهارشنبه 12 مهر13855:21  احسان بيگ‌زاده | 

امروز نمي‌خوام شعر بنويسم. امروز اتفاقات زندگي‌ام مهمتره.  امان از دست رفيق ناباب! آخرش از راه به درم كردند و دوباره ثبت نام كردم. اونهايي كه بايد بدونن، ميدونن براي چي و كجا ثبت نام كردم. اين رفقاي بامرام خوب ميدونن نقطه‌ي ضعف يه كُرد شكست خورده چيه. درسته! همون شكست. با خودم گفتم من توي يه ماراتن جنگ قدرت و نه جنگ علم، شكست خوردم. امروز دوباره شالم رو بستم، محكمتر از قبل. چون ميدونم ديگه تنهام. اما دلم براي اوني كه ميخواد جلوم وايسه مي‌سوزه.


به قول حكيم ابوالقاسم فردوسي:

 

بيار آنچه داري ز مـــــــردي و زور

كه دشمن به پاي خود آمد به گور

 

تجربه‌هاي تلخ پشتوانه‌هاي يك مردند و مردي، حاصل تجربه‌هاي سخت.  اميدوارم يك نفر مرا ببخشد.
دوباره...شروع!

يا حق!

+ یکشنبه 9 مهر138520:27  احسان بيگ‌زاده | 
سلامي به گرمي هواي اينجا، اهواز ساعت ۹:۵۰ دقيقه شنبه. به قول مرحوم مهدي اخوان ثالث:

...انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديّار و دياري - باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه ترا منتظرند

قاصدك...

نه نرو! كجا با اين عجله؟ به قول يكي از دوستان شاعر:

صبر كن عشق زمينگير شود بعد برو

يا دل از ديـدن تو ســـير شود بعد برو

 اون قديما يه وقتايي رگه هايي از طنز توي شعرهام پيدا ميشد. نميدونم چرا الان نميشه. ولي به هر حال امروز ياد يكي ازشون افتادم و گفتم براتون بنويسمش. خوانندگان گرامي نيز حكماً مرحمت فرموده، وبلاگ حقير را به اشارات طبع ملوكانه ي خويش قلمي خواهند نمود!

                         من مانده ام و صداي رقص پايت

                    و خاطره ي همــــيشه پابرجايت

                    گفتي كه در انتــظارم آنقدر بمان

                    تا سبز شـــود علف به زير پايت!

ياد همه ي روزهاي خوب گذشته به خير! سر شما سلامت!
يا حق!

+ شنبه 8 مهر138510:4  احسان بيگ‌زاده | 
همراهان هميشگي‌ام سلام!
اولش يه شعر سپيد از سيد علي صالحي مي‌نويسم:

اگر از احوالات ما خواسته باشيد بايد بگويم...

حال ما خوب است

اما شما باور نکنيد!

  امروز به افتخار برادر گراميم كاك داريوش ارزيده يه غزل كُردي مي‌نويسم، لطفاً باقي عزيزان كه معني اون رو نمي فهمن. نگران نباشن. چون فردا با يه شعر فارسي ميزبانتون هستم:

                    چاوه‌كه‌م! كولمت گولاله‌ي سووري باخم ماله‌كه‌م!

                    ده‌تهـــه‌وي ئاور بگيرسيـــني له ناخــــم ماله‌كه‌م؟

                    رويشــتي هه‌ر وه‌ك گه‌لاويـــژي به‌ياني بي‌خه‌به‌ر

                    جا وه‌ره بمبيـــــنه چه‌نده پر به داخــــــم ماله‌كه‌م

                    تو و‌كوو ســـروه‌ي به‌ياني فيـــــنكي گيــاني مني

                    هه‌ر كوي بم هـــــه‌ر به يادت  به‌ده‌ماخم ماله‌كه‌م

                    چاوي شينت هه‌ر له ميژه شيتي كردم روژ و شه‌و

                    چاوه‌كه‌م! نازداره‌كه‌م په‌رچيـــــني باخم ماله‌كه‌م!


                                                                                        ريبه‌نداني ۸۰

+ پنجشنبه 6 مهر138516:34  احسان بيگ‌زاده | 
يكي از بچه ها برام ايميل زد و يه بيت شعر برام فرستاد از استاد دكتر شفيعي كدكني:

          ...بايد بــِچـــشَد عذاب تنــهايي را

          مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

دلم براي خودم خيلي سوخت. مي بينم هم از عصر خودم فراتر نيستم و هم تنهام. خيلي تنها. نمي دونم چرا بايد بـــِچـِـشَم...

ديشب بيخوابي به سرم زده بود. توي رؤياهام به ياد يكي از بچه هاي دوره ليسانس افتادم. كسي كه اسمش برام معادل واژه مَرد بود. روح الله شجاعي. غيرتمند، نترس و دوست داشتني. چه روزايي داشتيم. يادش به خير. يه روز باهم حرفمون شد. چند روز خبر ازش نداشتم. بعدش فهميدم...

            يك سوءِتفاهم بزرگ است اي مرد!

          تقصـــير كســي بود كه پيغام آورد

          امروز به اشــــتباه خود پـي بــُردم

          دنيا كه به آخـــر نرسيـــده، برگرد!

                                                                ارديبهشت۷۸

هنوز كه هنوزه باهم در ارتباطيم. يه دوست كه توي سختيها ميشه بهش اتكا كرد...

+ چهارشنبه 5 مهر13859:3  احسان بيگ‌زاده | 
من اعتقاد دارم كه شعرها سه دسته‌اند: يكي شعرهايي كه براي ديگران مي‌گي، يه دسته ديگه شعرهايي كه براي خودت ميگي، و يكي كه هم براي خودت مي‌گي هم براي ديگران. اين از اووناييه كه فقط براي خودم دوستش دارم.

                ايام گـــــذشت، ما به جا مي‌مانيــــم

                ما با همـــه‌ي خاطــره‌ها مي‌مانيـــم

                جز عاشق و عشق او همه مي‌ميرند

                مجنون و من و تو و خدا مي‌مانيــــــم

+ سه شنبه 4 مهر13859:5  احسان بيگ‌زاده | 
درباره من
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فن‌آوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!

 
وبلاگ دوستان شاعرم
عمو قاسم!
نخي از مخمل و ابريشم(دکتر بهروز یاسمی)
دكتر محمدكاظم كاظمي
باوه‌يال(نورمراد رضايي)
واران(جليل صفربيگي)
بركه مهتاب(مهدي معارف)
خنده‌ي شيرين انار(مراد رستمي)
حوض فيروزه‌اي
دوستي براي تمام فصول، علیرضا منجذب
ما معتقديم عشق سر خواهد زد (دكتر سيدعلي انجو)
سالهای تاکنون (عبدالجبار کاکایی)
نيما سيفي مقدم
خلیل جوادی
محمدرضا رستم پور

وبلاگهايي كه سر مي زنم
روزمرگی های یک کاوه!
نیمه پنهان من (شکیبا)
انجمن فيزيك‌خواران
به مريم بگوييد بخندد
اندر احوالات "قباق‌تپه"
عشق آفلاين
نجف‌زاده (خبرنگار محبوب من)
لحظه‌هاي هستي‌ام
بهار با قلم عشق مي نويسد
مریم و سعید زیر یه سقف
خاطرات دختری به نام سپیده
من، فقط یک زن
آرشيو اشعار و نوشته ها
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 

 RSS


ايميل من:

ehsan_sahel@yahoo.com