![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
تقديم به همسرم مريم، كسي كه پيوند ناگسستني روحها را با او تجربه كردم. كسي كه زندگيش با من بيشتر عذاب بوده تا خوشبختي. اما ميدانم كه ميداند چقدر دوستش دارم. اي كاش بيشتر از اين از دستم برميآمد...
باور دارد كه دختري خوشبخت است از اين بابت خـيال من هم تخت است معشوقهي من از آسمان آمده است انگار كه باورش برايت سخت است؟! |
|
+
چهارشنبه 29 شهریور13859:48 احسان بيگزاده |
|
|
سلام! الان یه نفس عمیــــــــــــــــق می کشم بعد میگم سلام!
نمیدونم چرا، خیلی زود اعصابم آروم شد. فکر میکردم تا مدتها حالم بد باشه. پس سلام! وصال آن لب شیرین به خســـروان دادند تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی ه.ا.سایه راستی! حیف نباشه این همه راه میاین اینجا سر میزنین، اونوقت نظرتون رو راجع به شعرها نمی گین؟ آخه من با چه امیدی شعر بگم؟
|
|
+
سه شنبه 28 شهریور138513:40 احسان بيگزاده |
|
|
دوست ندارم يادمون بره. دوست ندارم خودمون رو قهرمان جلوه بديم، دوست دارم بدونيم براي چي جنگيديم!
ما ميله به ميله يكـنفس جنگيديم يكچند نشستيم، سپس جنگيديم "پرواز" ولي بهـانهاي بيــــش نبود ما در پي دانه با قفـــس جنگيديم |
|
+
یکشنبه 26 شهریور13859:39 احسان بيگزاده |
|
|
شانزده ارديبهشت، شانزده ارديبهشت، روز اولين ديدار، همچنين روز ازدواجم و همچنين روزي كه اين شعر رو گفتم، عجب روزيه اين شانزدهم... اي چشم تو شعر دلنشينم مريم! شانزدهم ارديبهشت ۱۳۸۰ |
|
+
جمعه 17 شهریور13859:56 احسان بيگزاده |
|
|
عرصهی شعر شاید تنها جاییه که آدم میتونه بدون اینکه حساب و کتاب پس بده اونچه که به قلبش الهام میشه و به زبونش جاری میشه رو بنویسه، بی هراس حساب و کتاب! پس آرام زمزمه کنید...
به من سلام نکن پاسـخت نخواهـــم داد |
|
+
چهارشنبه 15 شهریور13859:19 احسان بيگزاده |
|
|
ببخشيد! به جبر روزگار و سهلانگاري خودم مجروح شدم و پام چند تا بخيه خورد... همهي اينا يه طرف و مشكلات دانشگاه يه طرف. يكي ايميل زد و گفت نكنه تو هم مثل بقيه براي شونه خالي كردن از زير كارها اين بهانه رو آوردي؟ ميدونيد در پاسخ چيكار كردم؟ قبلش بايد بگم كه از قضا در لحظه آسيب ديدگي و حتي هنگام بخيه شدن و ...) خانواده داشتن ازم فيلمبرداري ميكردن. نقد نقد بود! از روي فيلمش سه تا عكس تهيه كردم و براش فرستادم. بعدش هم براش نوشتم كه خوب اين از ما! حال دليل شما چي بوده كه شونه خالي كرديد و مشاركت نكرديد؟
از دانشگاه كه بگذريم، باز هم ببخشيد كه چند روزي آنلاين نبودم. از امروز سعي ميكنم باز هم از شعرهاي قديمي و جديد هر چي يادم بود باز هم اينجا بنويسم. منتظر باشيد، نظرات گلتون رو با دقت ميخونم. يا حق! |
|
+
یکشنبه 12 شهریور138513:41 احسان بيگزاده |
|
|
تقدیم به خودم - کودکی که فقط سنش زیاد شده است- و همه کبوترانی که لانه شان را خراب کردم!
ای کاش که باز گردد آن افــسانه |
|
+
یکشنبه 12 شهریور138513:8 احسان بيگزاده |
|
|
بذارید یه غزل به ياد روزهاي خوب کودکي براتون بنویسم:
دیــــشب به یـــــــاد روزگار خردســالی |
|
+
یکشنبه 12 شهریور138512:50 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|